تحلیل استراتژیکِ تشکل در نظام مردم‌سالار دینی

گفت و گوی «برهان» با دکتر «فرزاد جهان‌بین»؛

تحلیل استراتژیکِ تشکل در نظام مردم‌سالار دینی
مردم‌سالاری فقط در رأی دادن خلاصه نمی‌شود، بلکه یک فرآیند است. به تعبیر هابرماس، به مثابه‌ی زیست‌جهان است؛ یعنی بخش مهمی از راه این است که خود افراد با هم تعامل کنند، به آن‌ها آگاهی داده شود، کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها بر اساس آگاهی صورت بگیرد و برای رسیدن به اجماع تلاش شود.
گروه سیاسی برهان؛
 
اشاره:  برای رسیدن به تحلیلی جامع و استراتژیک در خصوص تشکل در نظام مردم‌سالار دینی و ارائه‌‌ی راهبرد در این زمینه نیز همانند هر پدیده‌ای دیگر، نیاز است که نقاط قوت، ضعف و فرصت، تهدیدهای معطوف به این پدیده به دقت مورد ارزیابی و واکاوی قرار بگیرد. به این منظور، با دکتر «فرزاد جهان‌بین»، معاون فرهنگی و عضو هیئت علمی دانشگاه بین‌المللی امام خمینی (رحمت الله علیه) به بحث و گفت‌وگو پرداختیم.
او معتقد است: «هر واژه‌ای بار مخصوص به خودش را دارد و از همین رو، حزب نیز در درون کلیتی قرار دارد و در آن کلیت نضج یافته و به راحتی نمی‌توان آن را منفک کرد. اما هر چقدر فرهنگ ما قوی‌تر باشد، اخذمان فعالانه‌تر است؛ یعنی نقاط قوت آن را حفظ کرده و نقاط ضعفش را رفع می‌کنیم.» به نظر وی، یکی از لوازم اساسی برای دستیابی به این مهم این است که تسلیم غرب نباشیم. او این گونه نظر خود را تبیین کرد: «خود غرب بارها خودش را نقد کرده است. بخشی از موفقیت آن هم به دلیل همین نقد مستمر است. بنابراین باید بدون ساده‌اندیشی و تطبیق صوری، تحزب را با توجه به مبانی و مقتضیات بومی خود، اصلاح کنیم.»
گام‌های قبلی «اندیشکده‌ی برهان» در پرونده‌ی تحزب را با عناوین ذیل بخوانید:
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
به نظر شما، برای تعیین نقاط قوت، ضعف، فرصت و تهدید تحزب چه شاخص‌هایی را به عنوان مبانی باید در نظر بگیریم؟
 
اصل اول این است که از نظر اسلام، قدرت ارزشمند است و اگر قدرت و حکومت در دست ما نباشد، بسیاری از اهداف محقق نخواهد شد. بر این اساس، در روایات آمده است که اسلام بر پنج پایه بنا نهاده شده و ولایت مهم‌ترین پایه است؛ چرا که دوام و بقای پایه‌های دیگر، منوط به تحقق و استمرار این اصل است. با مطالعه‌ی زندگی سیاسی اهل‌ بیت درمی‌یابیم که همه‌ی آن‌ها (بدون استثنا) به دنبال قدرت بودند. عده‌ای مانند امام کاظم (علیه السلام) با فعالیت‌های آشکار و برخی مانند امام سجاد (علیه السلام) به شکلی تلویحی و غیرصریح این کار را انجام می‌دادند. مثلاً در دعای ۴۸ صحیفه‌ی سجادیه که در عید فطر قرائت شده است، حضرت می‌فرمایند که «بار خدایا! این جایگاه از آن جانشینان و برگزیدگان توست و محل‌های امینان تو در مرتبه‌ی بلندی است که مخصوص ایشان ساختی، این جایگاه را به یغما بردند… تا جایی که برگزیدگان و خلفای تو مغلوب و مقهور شدند…» به عبارتی، در قالب دعا به ساختار حکومت زمان تعریض می‌کنند و مشروعیت آن را زیر سؤال می‌برند.
بنابراین قدرت پدیده‌ی ارزشمندی است و طبیعی است که اگر انسان قدرتی در دست داشته باشد، امکانات و اختیارات فراوانی خواهد داشت. نکته‌ی مهم این است که از منظر اسلام، این قدرت به خودی خود موضوعیت ندارد، بلکه طریقیت دارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه‌ی ۳ نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «اگر نبود عهدی که خدا از علما گرفته که بر سیری ظالم و بر گرسنگی مظلوم تحمل نکنند، من افسار شتر حکومت را بر گردنش می‌انداختم و رهایش می‌کردم.»
پس قدرت باارزش و مهم است و بدون آن، بسیاری از اهداف محقق نخواهد شد؛ اما خود آن موضوعیت ندارد، بلکه طریقیت دارد. مقصد اصلی همان عدالت و رشد و معنویت است.
مقدمه‌ی دوم این است که از منظر اسلام، عدالت رکن مهمی است و همان طور که عرض کردم، دلیل تشکیل حکومت همین رکن است. حتی عده‌ای رشد و معنویت را هم درون عدالت می‌دانند. عدالت، اقسام و ابعاد گوناگونی دارد. یکی از این اقسام، عدالت سیاسی است که دو رکن دارد: عدالت در گزینش سیاسی و عدالت در مشارکت.
عدالت در گزینش سیاسی، یعنی عزل و نصب افراد و قرار گرفتن آن‌ها در چرخه‌ی قدرت، باید بر اساس معیارهای سازمانی و ویژگی‌های اکتسابی انجام گیرد، نه معیارهای فردی و ویژگی‌های انتسابی.
در روایات نقل شده که اگر فردی مسئولیتی را بپذیرد، در حالی که در جامعه افراد شایسته‌تر و بهتر از او وجود داشته باشند، خیانت کرده است. این یکی از ابعاد عدالت است که متأسفانه در جامعه‌ی ما کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. به محض اینکه از عدالت سخن می‌گوییم، همه‌ی ذهن‌ها به سراغ عدالت اقتصادی، آن هم از نوع توزیعی می‌رود.
دومین رکن عدالت سیاسی، مشارکت سیاسی است؛ یعنی همه‌ی مردم در تعیین سرنوشت خود نقش مساوی داشته باشند که یکی از مصادیق مهم این مسئله را انتخابات می‌دانیم. پس عدالت جزء یکی از اصول مهم است.
مسئله‌ی سوم نظارت است که در نظام اسلامی نقش بسیار مهمی دارد. ممکن است عده‌ای گمان کنند که با وجود ولی ‌فقیه در رأس جامعه و دستگاه‌های نظارتی، نیازی به نظارت نیست؛ در حالی که در اصل هشتم قانون اساسی، بر امر به معروف همگانی تأکید شده است.
حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بسیاری از موارد، ریشه‌ی ناکامی‌ها و اتفاقات ناگوار جامعه‌ی اسلامی را فقدان نظارت نخبگان معرفی کرده‌اند. مثلاً در جایی می‌فرمایند که «چرا به خاطر حقی که ترک می‌شود و به خاطر باطلی که انجام می‌شود یا حلالی که حرام می‌شود و حرامی که حلال می‌شود، وحشت نمی‌کنید؟» و می‌فرمایند: «أین احرارکم، أین صلحائکم، أین اخیارکم؟» یعنی «بزرگان شما کجا هستند که بیایند و در صحنه باشند؟»
در جای دیگری می‌فرمایند: «لارأی لمن لایطاع» در ابتدا از خودشان و سابقه‌شان تعریف می‌کنند و می‌فرمایند که «مشکلی نیست، اما اگر کسی در امر اجرا تنها ماند و در مقابله با کج‌اندیشی‌ها یاوری نداشت، نمی‌تواند شرایط مطلوب را محقق کند.» پس نظارت با فرض وجود معصوم هم ضروری است، چه رسد به ولی ‌فقیه غیرمعصوم. خود حضرت می‌فرمایند که «بر من نظارت کنید؛ چرا که دور از خطا نیستم، مگر اینکه خدا به من کمک کند.»
من معتقدم که اگر می‌خواهیم در زمان برقراری نظام اسلامی موفق باشیم، این اصل باید محقق شود، البته با روشی منطقی. پس به طور خلاصه، ما می‌خواهیم به قدرت برسیم؛ چرا که بسیار مهم است. اما قدرت مطلوبیت ذاتی ندارد، بلکه برای رسیدن به اهداف خود از آن استفاده می‌کنیم. حال اگر به قدرت رسیدیم، باید شرایط را به گونه‌ای فراهم کنیم که همه‌ی کسانی که امکان و توانایی دارند، بتوانند در مناسبات قدرت قرار بگیرند، سهمی داشته باشند و مسئولیت‌ها را به عهده بگیرند. برای اینکه قدرت سالم بماند و ما را به اهداف مطلوب برساند، باید نظارت مستمر در جامعه حاکم شود.
نکته‌ی چهارم این است که در نظام اسلامی تأکید می‌شود که حضور مردم با آگاهی صورت بگیرد. این نکته در اصول دین هم برقرار است؛ یعنی انتخاب اصول دین باید از روی آگاهی باشد و تقلید در آن جایی ندارد. تقلید در فروع دین و احکام نیز به دلیل لزوم مراجعه‌ی غیرکارشناس به کارشناس است. تأکید ما این است که انتخاب مردم و مشارکت سیاسی آن‌ها حتماً با آگاهی صورت بگیرد.
به فرموده‌ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) یکی از شاخه‌های عدالت، عدالت آموزشی و فرهنگی است. ایشان همچنین می‌فرمایند: «من همه‌ی مسائل را، جز آنچه نمی‌شود گفت (که عمدتاً مسائل نظامی است) برای شما مطرح می‌کنم.» یعنی حضرت علی (علیه السلام)، به عنوان حاکم جامعه، خود را ملزم می‌دانستند که به مردم اطلاعات دقیق بدهند و آن‌ها را آگاه کنند. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمودند که «أنا و من‌ اتبعنی علی بصیره» یعنی من و کسانی که از من تبعیت می‌کنند، راه را با بصیرت و آگاهی می‌رویم.
به عبارتی، مردم‌سالاری فقط در رأی دادن خلاصه نمی‌شود، بلکه یک فرآیند است. به تعبیر هابرماس، به مثابه‌ی زیست‌جهان است؛ یعنی بخش مهمی از راه این است که خود افراد با هم تعامل کنند، به آن‌ها آگاهی داده شود، کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها بر اساس آگاهی صورت بگیرد و برای رسیدن به اجماع تلاش شود. باید توجه کنیم که این‌ها حلقه‌هایی هستند که بخش پایانی آن رأی‌گیری است.
در مقابل زیست‌جهان، جهان نظام یا نظام اجتماعی قرار می‌گیرد. محرک در زیست‌جهان، گفت‌و‌گو و تفاهم است؛ در حالی که محرک نظام اجتماعی قدرت است. در واقع در نظام اجتماعی هدف، کسب قدرت به هر وسیله‌ای است و نکته‌ی مهم این است که بتوانیم بقیه را قانع کنیم که به جریان ما رأی بدهند؛ ولی در زیست‌جهان دغدغه‌ی آگاهی و رشد فکری، فرهنگی و سیاسی مردم مطرح است.
به نظر من، این چهار اصل مهم‌ترین اصول محسوب می‌شوند.
با توجه به این اصول، حضور و فقدان احزاب به مفهوم عام (تشکل، گروه، حزب و…) چه مزایا و معایبی در جامعه دارد؟
 
در واقع اگر احزاب یا تشکل‌ها در جامعه حاضر باشند، به تحقق اصل سوم و چهارم کمک می‌کنند. بدین معنی که اگر احزاب و تشکل‌ها در جامعه حضور داشته باشند، اطلاعاتِ پراکنده نظام‌مند می‌شود؛ زیرا هر حزب و تشکلی مانیفست و اصولی دارد که مدون می‌شوند و سامان پیدا می‌کنند. در این حالت، مردم با مجموعه‌ی منسجمی مواجه خواهند شد که می‌توانند ضعف‌ها و قوت‌های آن را با هم مقایسه کنند و نتیجه بگیرند. آن گاه می‌توانند تصمیم بگیرند که بر اساس واقعیت‌های جامعه و منطقه و دنیا، کدام یک مناسب‌تر است و کدام یک اهمیت کمتری دارد. بنابراین زمانی کنش‌های مردم آگاهانه‌تر می‌شود که برنامه‌های مدونی داشته باشیم.
دوم اینکه اگر احزاب، تشکل‌ها و جامعه‌ی مدنی قدرتمندی داشته باشیم، نظارت مردمی هم تقویت شده و نظام‌مند می‌شود. همه‌ی احزاب نماینده‌ی گروه‌هایی از مردم هستند و باید مطالبات آن گروه را پیگیری کنند. بر این اساس، مردم نیز به طور پیوسته بر کار آن‌ها نظارت خواهند داشت. در غیر این صورت، هر حزب به قدرت می‌رسد و مدتی بر سر کار است و سپس می‌رود. همان طور که عرض کردم، اصل هشتم وجود دارد، اما اگر نظارت مشاء باشد، احتمال دارد به طور کلی ملغی شود. اصل هشتم مثل این است که رو به همه‌ی افراد داخل یک اتاق بگوییم که «یکی این چراغ را خاموش کند.» همه در اتاق حاضرند، اما به عهده‌ی هم می‌گذارند و در نتیجه کسی چراغ را خاموش نمی‌کند. در حالی که اگر به یک شخص مسئولیت دهیم و بگوییم «لطفاً این چراغ را خاموش کن»، این کار را می‌کند.
مسئله‌ی سوم این است که اگر احزاب واقعی در جامعه وجود داشته باشند، افراد رشد طبیعی می‌کنند. به این ترتیب که حزب آموزش‌هایی به افراد می‌دهد، آن‌ها در مناصب مختلف قرار می‌گیرند، به تدریج رشد می‌کنند. به عبارت ساده‌تر، به نظر ما احزاب کمک می‌کنند که طی کردن پله‌های قدرت طبیعی‌تر صورت بگیرد. در این صورت، این ‌طور نخواهد شد که فرد بی‌تجربه‌ای در مناصب مهم قرار بگیرد. همچنین یکی دیگر از نقاط قوت تحزب این است که مطالبات مردم راحت‌تر به قدرت منتقل می‌شود.
به کارکردهای احزاب و تشکل اشاره کردید. اگر موافق باشید، به آسیب‌ها و ضعف‌های احزاب نیز بپردازیم. چه آسیب‌هایی را می‌توان برای احزاب در مدل کنونی قائل شد؟
 
اول اینکه بنده معتقدم احتمال دیکتاتوری یک یا چند حزب بسیار زیاد است. امروزه آمریکا با چنان ادعای دموکراسی، به نظرم چندان مردم‌سالار نیست. به این دلیل که مناسبات قدرت تنها بین دو حزب رد و بدل می‌شود. در انگلستان و فرانسه نیز این شرایط درباره‌ی سه یا چهار حزب صادق است.
آیا واقعاً در آمریکا افرادی وجود ندارند که لیاقت ریاست‌جمهوری را داشته باشند، اما در هیچ کدام از این دو حزب عضو نباشند؟ شما می‌بینید در رقابت‌های انتخاباتی، فقط بر روی مناظره‌ی نمایندگان این دو جریان تمرکز می‌شود؛ در حالی که در مناظره‌های دیگر، بعضی از این افراد (که عضو این دو حزب نیستند) بسیار قوی‌تر و پخته‌تر ظاهر می‌شوند. این یکی از نقاط ضعف‌های جدی تحزب است. در مقابل، از نقاط قوت جمهوری اسلامی این است که فردی می‌تواند روی کار بیاید که به هیچ کدام از جریان‌های قدرت وابسته نباشد.
البته درباره‌ی نکته‌ای که عرض کردم، باید کمی دقت کنیم. نباید این ‌طور باشد که فردی بدون طی سلسله‌ی مراتب، از پلکان قدرت بالا برود. واقعاً باید مدلی ساخت که بین این دو وضعیت تعادلی ایجاد کند؛ یعنی نه دیکتاتوری احزاب اتفاق بیفتد (مثل آنچه در آمریکا و انگلستان حاکم است)، نه اینکه هر فردی بتواند این مراحل را یک‌باره و بی‌تجربه طی کند. به همین دلیل، شورای نگهبان قید «رجل سیاسی» را در قانون ذکر کرده است. به نظرم این قید باید کامل‌تر و دقیق‌تر شود و به اطلاع مردم برسد که رجل سیاسی دقیقاً به چه معناست. پس یکی از ضعف‌های احزاب این است که عدالت سیاسی خدشه‌دار می‌شود و گردش قدرت به نحوی رقم خواهد خورد که در نهایت یک جریان خاص روی کار بیاید.
ضعف دوم تحزب عبارت است از پذیرش ولایت حزبی. ولایت حزبی اشکالی ندارد، چون اعضای یک تشکل به آن اعتقاد دارند و تصمیم‌ها را می‌پذیرند. نکته اینجاست که مرز این ولایت کجاست؟ اگر حزب تصمیمی بگیرد، اما این تصمیم از نظر یکی از اعضا کاملاً بر خلاف منافع ملی، ارزش‌های دینی و منافع مردم بود، آیا باید آن را قبول کند؟ اگر فردی آن را قبول نکرد، حزب باید چه برخوردی با او کند؟
نکته‌ی مهم دیگر این است که در جامعه‌ی ما (چون جامعه‌ی اسلامی است) آنچه مردم را، علی‌رغم تمام قومیت‌ها و سلایق، گرد هم جمع کرده، اعتقادات و باورهای دینی است. در حالی که در کشورهای دیگر معمولاً احزاب نماینده‌ی سلیقه و طبقه‌ی خاصی هستند؛ مثلاً طبقه‌ی کارگر در انگلستان یا حزب سوسیالیست در فرانسه. اما در جامعه‌ی ما عمدتاً اعتقادات و اصول مهم است و نه طبقات. شاید بگوییم احزاب سلایق را نمایندگی می‌کنند، در حالی که همه به اصول باور دارند.
به نظرم اگر بتوانیم نظام تحزب و نیز تشکل‌هایی طراحی کنیم که نقاط قوت را داشته باشد و فاقد این نقاط ضعف باشد، آن گاه به مدلی مطلوب می‌رسیم.
با چه ساختاری می‌توانیم به این مدل برسیم؟
 
باید روی این‌ مسئله فکر کرد و به این راحتی نمی‌شود گفت.
مثلاً عده‌ای بر ضرورت تشکیل شورای فقاهتی در احزاب تأکید دارند و معتقدند که می‌توانیم به کمک آن، جلوی بعضی از آسیب‌ها را بگیریم. عده‌ی دیگری معتقدند که باید تأکید کنیم که اعضا ملزم به تبعیت صرف از حزب نیستند؛ یعنی حزب صرفاً آگاهی می‌دهد، ولی حق انتخاب با اعضاست. به عبارت دیگر، اعضا مجبور نیستند از تصمیمات جمعی تشکل تبعیت کنند.
 
در ابتدای انقلاب احزابی تشکیل شدند و حتی نماینده‌ و حکمی هم از طرف امام (رحمت الله علیه) معرفی شد؛ اما برخی از اعضا تابع نظر نماینده‌ی امام نبودند، زیرا ایشان در جریان حکمیت به نفع جریانی رأی دادند و این گروه زیر بار نرفتند. در نهایت حزب خودبه‌خود منحل شد. همچنین اعضای حزب جمهوری اسلامی جزء افراد برجسته‌ی کشور بودند، اما آن حزب نیز منشعب شد.
تعبیر مقام معظم رهبری این است که حزب جمهوری به قبیله‌گرایی منجر شد. با توجه به آسیب‌های احزاب، می‌توانیم نتیجه بگیریم که فعالیت‌های حزبی به تفرقه می‌انجامد.
 
لزوماً نه. حرف من این است که همه‌ی مشکلات با تعیین ساختار حل نمی‌شود. حزبی که در سیستم جمهوری اسلامی مجوز فعالیت می‌گیرد و از صافی جمهوری اسلامی رد شده،‌ قانونی است و می‌تواند فعالیت کند. چون قانونی هست، شرعی هم هست. اما نکته‌ی مهم این است که ما در ایران باید روی فرهنگ تحزب کار کنیم. بنابراین اتفاقاً در این مورد، مشکل ما با ایجاد ساختارها (مانند شورای فقاهتی) حل نمی‌شود.
به نظر من، بیشتر مشکل ما به مسائل فرهنگی برمی‌گردد. تجربه‌ی مردم‌سالاری در ایران بسیار جدید است و امروز به برکت جمهوری اسلامی شرایط تحقق آن فراهم شده است. برای مثال، برخوردهای فعلی با ساختارهای قدرت را با برخوردهای دوره‌ی اصلاحات مقایسه کنید.در آن دوره، عده‌ای روی کار آمدند و خواستند از قدرت حزبی علیه ساختار کلان استفاده کنند. این برخورد به نتیجه نمی‌رسد. در حال حاضر، بسیاری از جریان‌های سیاسی به پختگی رسیدند و حس می‌کنند که اگر می‌خواهند کاری کنند، باید این ساختارها را محترم بشمارند و در چارچوب آن‌ها عمل کنند.
غرضم این است که این مشکل به مرور زمان و با فرهنگ درست حل می‌شود. باید مدام بحث بشود و گفت و شنود شود. در غیر این صورت، با ساختار ساختن و بزرگ کردن آن، مشکلی حل نخواهد شد.
یکی از کارکردهای مهم تشکل­ها، تولید فکر و ایدئولوژی در سطح عمومی جامعه است، در حال حاضر، بیش از دویست حزب و تشکل و جمعیت در ایران وجود دارد، ولی هیچ یک در این امر چندان موفق نبوده‌اند. همچنین در برنامه‌ها شفافیت ندارند، نتوانسته‌اند جایگاه خود را بین مردم حفظ کنند و به قدرت‌گرایی منجر شده‌اند یا اساساً دولت‌ساخته بودند و به محض رسیدن به قدرت، فراموش کرده‌اند که از کجا آمده‌اند و نماینده‌ی چه قشری هستند. به نظر شما، چطور می‌توان از این آسیب‌ها جلوگیری کرد؟
 
یکی از اصولی که عرض کردم افزایش آگاهی مردم است. در حال حاضر، در ایران اکثر احزاب هنگام انتخابات شکل می‌گیرند و بعد از آن نیز فراموش می‌شوند. دلیلش این است که احزاب صرفاً تشکیل می‌شوند تا به قدرت برسند؛ چون هدفشان آگاهی‌بخشی به مردم و رشد سیاسی مردم نیست. به همین دلیل، متأسفانه شکاف عظیمی بین مردم و احزاب وجود دارد و همان طور که شاهدید، مردم به طور مستقل عمل می‌کنند.
در انتخابات ریاست‌جمهوری هفتم، جریان‌های زیادی تلاش کردند تا شخص خاصی پیروز شود، اما مردم به شخص دیگری رأی دادند. این مسئله در انتخابات نهم و دهم نیز تکرار شد. در انتخابات دهم عده‌ای با تلقین جریان‌های هم‌فکر خود و قدرت رسانه‌ای دچار توهم شدند که باید نتیجه‌ی انتخابات را طبق میل آن‌ها تغییر دهیم. غافل از اینکه مردم به صورت مستقل عمل می‌کنند و تشکل‌ها و احزاب نماینده‌ی مردم نیستند.
اساساً دغدغه‌ی احزاب و مردم یکسان نیست. مثلاً در دوره‌ی سازندگی بر رشد اقتصادی تأکید شد؛ اما عدالت زیر سؤال رفت و حقوق شهروندی و آزادی‌های سیاسی نادیده گرفته شد. دوران سازندگی از این جهت دوران خوبی نبود. پس از آن، مردم به کسی رأی دادند که آن کمبود را جبران کند. بنابراین آزادی‌های سیاسی در دوران اصلاحات به اوج رسید و علی‌رغم شعارهای خوب آن زمان، در آن افراط شد. کار به جایی رسید که تندروها شعار عبور از خاتمی را مطرح کردند.
در نهایت، مردم به جریانی رأی دادند که عدالت، استکبارستیزی و احقاق حقوق مردم در نظام بین‌الملل از موضع قدرت را مطرح کرد. در انتخابات اخیر هم مردم نقاط ضعف دولت گذشته را بررسی کردند و به فردی رأی دادند که تلاش کند آن‌ها را برطرف نماید.
منظور من این است که مردم به صورت مستقل عمل می‌کنند؛ در حالی که احزاب عقب‌تر از آن‌ها قرار دارند. احزاب در صددند که به هر نحوی و هر هدفی (مقدس یا غیرمقدس) قدرت را تصاحب کنند. به نظرم این مسئله‌ی مهمی است.
نکته‌ی دوم این است که در سراسر دنیا، واضح است که منافع ملی و قانون اساسی خط قرمز احزاب است. متأسفانه بعضی از احزاب در ایران این خطوط قرمز را نادیده می‌گیرند و به همین دلیل نمی‌توانند به حیات خود ادامه دهند و مؤثر عمل کنند.
نکته‌ی سوم این است که چون هدفشان کسب قدرت است (نه آگاهی‌بخشی و تغییرات جامعه‌ی مدنی) پس طبیعتاً برنامه‌ی مدون، اهداف مناسب و اقدامات مشخصی ندارند که به اطلاع مردم برسد. برای همین، وقتی فردی به قدرت می‌رسد، حزبی تأسیس می‌کند تا حضور خود را در قدرت تثبیت کند. مثلاً کارگزاران در دوره‌ی دوم سازندگی و مشارکت در دوره‌ی اصلاحات به وجود آمدند.
با توجه به توضیحات شما، به نظر می‌رسد که حضور احزاب در نظام مردم‌سالار دینی لازم است؛ ولی تا چه اندازه ضرورت دارد و در الگوی ایرانی‌اسلامی پیشرفت چه جایگاهی دارد؟
 
احساس می‌کنم که اصولی که عرض کردم، حضور احزاب و تشکل‌ها را به معنای واقعی محقق می‌کند؛ اما ضعف‌ها و آسیب‌های آن باید حل شود. راه‌حل آن هم فرهنگی است. یعنی اعتقاد من این است که تجربه کنیم و اجازه بدهیم که تجربه شود و با گفت‌وگو و فرهنگ‌سازی و رسیدن به یک مدل درون‌زا، آن را حل کنیم.
بدون حضور احزاب، خیلی از نقاط قوتی که عرض کردم، تحقق پیدا نخواهد کرد؛ مانند نظارت مشاء. مثلاً فرض کنید که دولت می‌خواهد تصمیماتی در حوزه‌ی اقتصاد بگیرد. اگر ما واقعاً تشکل‌های قدرتمندی داشته باشیم که برخاسته از متن مردم باشند، قدرت برای آن‌ها اصالت نداشته باشد، به منویات و منافع ملی اهمیت بدهند و نماینده‌ی فکر و خواسته‌ی مردم باشند، آن گاه می‌توانند به صورت نظام‌مند در اتخاذ تصمیمات درست کمک کنند.
به نظر می‌آید در فقدان احزاب و تشکل‌های قوی، این مشکلات را خواهیم داشت. منتها باید آسیب‌هایی مانند ولایت حزبی، اصالت قدرت و دیکتاتوری حزبی را رفع کنیم.
مقام معظم رهبری می‌فرمایند که ما به عمد از واژه‌ی دموکراسی استفاده نمی‌کنیم، زیرا دموکراسی الزامات و آسیب‌هایی در جوامع غربی دارد که آن‌ها را نمی‌خواهیم. در مقابل، کارکردهایی اسلامی به آن اضافه می‌کنیم. همچنین در مورد واژه‌ی توسعه می‌گویند که توسعه تک‌بعدی است؛ در حالی که ما به دلیل بهره‌مندی از اسلام، تک‌بعدی نیستیم. پس از واژه‌ی پیشرفت استفاده می‌کنیم. به نظر می‌رسد که این مسئله در مورد تشکل‌ها نیز صادق است. نظر شما چیست؟
 
من روی اسم تأکید نمی‌کنم، بلکه معتقدم خود مدل باید درون‌زا باشد. امروز در سراسر دنیا به این نکته رسیده‌اند. زمانی بحث فرهنگ توسعه مطرح بود که ادعا می‌کرد مدل خاصی از توسعه در ابعاد مختلف وجود دارد که اگر بخواهیم توسعه پیدا کنیم، باید فرهنگ آن را در جامعه ایجاد کنیم. اما این فکر جواب نداد. به همین دلیل، سازمان ملل دهه‌ی ۱۹۹۰ را به نام توسعه‌ی فرهنگی نام‌گذاری کرد. در توسعه‌ی فرهنگی اصالت با توسعه نیست، بلکه با فرهنگ است. در این الگو، باید بدانیم که چه مدلی برای جامعه‌ی ما مطلوب‌تر و مناسب‌تر است. این نکته را در مورد الگوی اسلامی و ایرانی پیشرفت و همچنین تحول در علوم انسانی نیز می‌توان مطرح کرد.
البته هر واژه‌ای بار مخصوص به خودش را دارد و حزب نیز درون کلیتی قرار دارد که نمی‌شود آن را منفک کرد؛ اما اعتقاد من این است که هر چقدر فرهنگ ما قوی‌تر باشد، اخذمان فعالانه‌تر است. یعنی نقاط قوت آن را حفظ کرده و نقاط ضعفش را رفع می‌کنیم.
یکی از لوازم آن این است که تسلیم غرب نباشیم. خود غرب بارها خودش را نقد کرده است. بخشی از موفقیت آن هم به دلیل همین نقد مستمر است. بنابراین باید تحزب را با توجه به مبانی و مقتضیات بومی خود اصلاح کنیم.
مسئله اینجاست که عده‌ای هنوز نگاه خطی و واداده دارند و از فرق سر تا نوک پا فرنگی شده‌اند. این گروه نیاز به تغییر را احساس نمی‌کنند یا اینکه آن را در ظواهر جست‌وجو می‌نمایند. به هر حال، اینکه چطور نقاط قوت را تقویت کرده و ضعف‌ها را رفع کنیم، نیاز به بحث و بررسی و کار زیاد و سنگین دارد.
بخشی از آن هم در عمل اتفاق می‌افتد؛ یعنی باید نمونه‌های مناسبی از کار جمعی ارائه دهیم که یک الگو محسوب شود. غالباً روی کاغذ محاسباتی انجام می‌دهیم، ولی در عمل محقق نمی‌شود. باید به قدری آن را مورد بررسی و آزمون قرار دهیم تا نقاط ضعف و قوت آن را دریابیم. به نظرم در سایه‌ی جمهوری اسلامی این امکان فراهم شده است. تجربه‌ی ما ۳۴ساله است و نباید آن را با سابقه‌ی دویست‌ساله‌ی احزاب در دنیا مقایسه کنیم.
بحث ما این است در همان کشورهایی که احزاب قدمت دویست‌ساله دارند، مثل آمریکا، احزاب اتفاقاً کاملاً در تعارض با مردم‌سالاری هستند.
 
همین طور است، اما تثبیت شده و شکل مشخصی پیدا کرده است؛ در حالی که ما هنوز بسیاری از پدیده‌ها را آزمایش می‌کنیم. ما سالیان سال کشور استبدادزده‌ای بوده‌ایم که امروز در سایه‌ی جمهوری اسلامی، تحزب را تجربه می‌کنیم و دویست حزب ثبت‌شده داریم. این فرآیند با عجله صورت نمی‌گیرد و باید حوصله به خرج دهیم.
درباره‌ی اهمیت فرهنگ، آزادی توأم با عقلانیت مطلوب ماست. من بخشی از کتابم را که با عنوان «مسئولیت‌های متقابل حکومت اسلامی و مردم در نهج‌البلاغه» نگارش یافته به بحث آزادی ذیل عدالت سیاسی اختصاص داده‌ام. در آنجا اشاره کرده‌ام که لازمه‌ی تحقق آزادی، همراه شدن آن با عقلانیت و فرهنگ گفت‌وگوست.
*با تشکر از این که وقت خود را در اختیار «برهان» قرار دادید/انتهای متن/

درباره نویسنده

وبگاه فراروي شما، آینه‌ایست براي انعكاس ديدگاه‌ها، دغدغه‌ها و تحليل‌هاي اینجانب. امید که بتواند فرصت مغتنمی را براي طرح مساله، تضارب آراء و بهره برداري از مباحث عالمانه و كارشناسانه فراهم آورد.