چرا مردم جهان از آمریکا متنفرند؟

دیروز شبکه خبر از طریق اسکایپ مصاحبه ای از بنده گرفت که به بررسی تعهدات بین المللی و وجهه آمریکا در میان مردم دنیا اختصاص داشت.اینجانب در پاسخ به این سوال در بخشی از عرایضم به بخشهایی از کتاب پرفروش و مهم “چرا مردم جهان از آمریکا متنفرند؟” که توسط آینده پژوه برجسته، ضیاء الدین سردار” نوشته شده است اشاره کردم.سردار در این کتاب می نویسد که آنچه امروزه گروههای مختلف مردم در سراسر دنیا را در پیوندی مشترک قرار می دهد نفرت از اروپاست و آنگاه در تبیین این مساله به ارائه دلایل خود می پردازد.حقیقتی که چندی پیش نظرسنجی موسسه گالوپ نیز برآن صحه گذاشت.به همین مناسبت، گزارشی از این کتاب تقدیم می گردد.

یکی از پرفروش ترین کتاب های وی در سطح بین المللی، «چرا مردم از آمریکا متنفرند» نام دارد که با همکاری مریل دیویس در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسید. این کتاب مشتمل بر ۷ فصل و دربرگیرنده برخی از علل فرهنگی، اقتصادی، نظامی و سیاسی نفرت مردم جهان از دولت ایالات متحده آمریکاست که توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ رسیده است. کمیته صیانت از منافع ایران در سلسله گزارش های زیر گوشه ای از دیدگاه های وی پیرامون ماهیت استعماری آمریکا را به صورت چکیده و خلاصه شده در اختیار خوانندگان محترم قرار می دهد.

دلایل اقتصادی

ایالات متحده ثروت جهان را از طریق ۸ شیوه دستکاری انباشت می کند:

  1. ایالات متحده ثروت بومی خویش را از طریق ذخیره های بقیه جهان بدست آورده است. طبق نظر ادمایو، مدیر اتاق فکر لندن، بنیاد اقتصادی جدید، از زمان سقوط استاندارد طلا، ایالات متحده از منافع رهبری پول رایج بهره مند شده است. این بدین معنی است که ایالات متحده از منافع حق ضرب ، یعنی پول آزاد، رواج دلار به عنوان پول رایج در سرتاسر دنیا سود می برد. این کشور از این حق که میتواند نرخ بهره را در داخل کشور خود بالاتر از نرخ جهانی تعیین کند، سود می برد. یکی از این آثار فاجعه آمیز، در سال های نخست سیاست های مالی ریگان و تاچر روی داد. ایالات متحده با بالا بردن نرخ بهره به فروپاشی مالی مکزیک شتاب بخشید و بحران قروض جهانی را دامن زد که اثرات بسیار منفی بر کشورهای فقیر گذاشت. از آن به بعد بسیاری از کشورها در دام قروض گرفتار شدند. بسیاری از این کشورها در دور باطلی افتادند که یا باید پول رایج خویش را به حالت شناور در می آورند، یعنی اتخاذ موضعی سرسختانه در مقابل دلار، ین و یورو یا وابسته کردن آن به دلار که به دلاری کردن معروف شد و تاثیر هولناک خود را بر آرژانتین گذاشت. زمانی که کشورهایی همچون آرژانتین در قرض غوطه ور گردیدند، به مساله ای به نام انتقال سرمایه مبتلا شدند (حدود ۱۳۰ میلیارد دلار که تقریبا با مجموع بدهی آن برابر بود) یعنی معادل پولی که نخبگان تحصیل کرده آمریکایی شان از کشور خارج کرده و به داخل بانک های ایالات متحده انتقال دادند. دام بدهی معادله ساده ای است که کشاورزان کوچک ایالات متحده را نیز گرفتار کرده است. آنها به گرفتن وام جهت سرمایه گذاری برای توسعه و نیز تامین نیازهایشانو خرید بذر، تشویق می شوند اما نمیتوانند با متصدیان بزرگی رقابت کنند که هم از نظر وسعت از انها برترند و هم در برخورداری از منابع بر آنها پیشی دارند و در نتیجه قادرند تولید و بازار را تحت کنترل خویش درآورند. بنابر این بار بدهی سنگین تر میشود و کشاورزان خرد کشورهایی چون ایالات متحده، علی رغم اینکه سخت کار میکنند، بیش از آنکه سود ببرند، بدهکار میشوند.
  1. ایالات متحده کنترل دموکراتیک دو سوم جمعیت جهان را بر سرنوشت اقتصادیشان را انکار میکند. بیشتر مردم جهان نمی توانند در مقابل صندوق بین المللی پول سخنی به زبان آورند و از قدرت اندکی برای ایجاد تغییری مثبت در سازمان تجارت جهانی برخوردار هستند. مخصوصا سیاستهای مرتبط با وام های صندوق منجر به مالکیت و تسلط و تسلط خارجی بر اقتصاد انها، مخصوصا در بخش های تولیدی و مالی می شود.به عنوان مثال  بعد از بحران آسیای جنوب شرقی  صندوق با اصرار ایالات متحده شرایطی را بر تایلند و کره جنوبی تحمیل کرد که آنها مجبور بودند مالکیت خارجی بیشتری را بر اقتصادشان تحمیل کنند. این استراتژی اصلی صندوق بود که شامل سودهایی بیش از شرایط عادی اقتصادی می شد (از قبیل بالا بردن نرخ های ارز، کاهش در هزینه های دولت، رشد اقتصادی و کسری حساب جاری) در این رابطه از تایلند خواسته شده به بانک های خارجی اجازه دهد از شرایط برابری با بانکهای داخلی برخوردار باشند. از طریق این شرایط وام دهی شرکت های فناوری و تجاری ایالات متحده به مالکیت بانکها، نهاد های مالی و بخش های کلیدی تکنولوژیک در جهان در حال توسعه به صورت کامل یا نیمه، پایان دادند.
  1. ایالات متحده آزادسازی تجاری را یک سویه و آن هم در جهت دسترسی آزاد شرکت های تجاری و چند ملیتی ایالات متحده تفسیر می کند. آزادسازی تجرای که به معنی از میان برداشتن یا کاهش موانع در مقابل تجارت بین المللی کالا ها و خدمات است، از دهه ی ۱۹۸۰ رشد یافته است. مطابق با موافقت نامه ی سازمان تجارت جهانی در محصولات کشاورزی (AOA) و برنامه های تطبیقی ساختاری تحمیل شده از سوی صندوق و بانک جهانی (SAPs) کشورهای در حال توسعه ملزم به اعمال تغییرات عمده در سیاست های غذایی و کشاورزی خود و گشایش درهای اقتصاد خویش بر روی واردات غذاهای ارزان قیمت و کاهش حمایت از کشاورزان خویش شده اند. در حالی که AOA خودش اعضای سازمان تجارت جهانی را ملزم به کاهش ۲۴ درصدی تعرفه ی واردات غذا در طول ۱۰ سال می کند، اما SAPs خواستار اقدامات لیبرالیستی بسیاری از قبیل خصوصی سازی شکرت های دولتی و حذف یارانه ها و کنترل قیمت ها و از بین بردن مرزهای بازار است. ظاهر قضیه آن است که سازمان تجارت جهانی و موافقتنامه آن از طریق اجماع و مشارکت خود کشورهای در حال توسعه شکل گرفت. در واقع تمام موافقتنامه توسط ایالات متحده و اتحادیه اروپا تنظیم شده بود. AOA  را فعل کلاهبرداری توصیف کرده اند که فقر روستاییان را تشدید کرده و معاش های خرد را نابود می کند. این امر ایالات متحده و اتحادیه اروپا را قادر می سازد تا اجناس خویش را با قیمت ارزان تری به کشورهای در حال توسعه بفرستند که این امر به علت عدم قابلیت رقابت از سوی کشاورزان این کشورها به از دست دادن کارشان منجر میشود. صادرات ارزان از طریق کانال های تجاری وارد شده و از طریق دامپینگ مواد غذایی فروخته شده به قیمت پایین تر از قیمت تولید که برای هماهنگی مازاد اعمال شده صورت می پذیرد. بنا براین کشاورزی بومی نابود شده ، تولید مواد غذایی داخلی ورشکست گردیده و امنیت غذایی این کشورها به طور جدی وجه المصالحه قرار می گیرد. این داستان از یک کشور به کشور دیگر تکرار می شود.
  1.  ایالات متحده نوعی نوعی از آزادی اقتصادی را به پیش می برد که در عمل آزادی اقتصادی افراد فقیر را از بین میبرد. این عمل کشورهای در حال توسعه را در تنگنایی گرفتار کرده است : از یک سو، ایالات متحده زمینه را برای ورود آزادانه تجارت فناورانه خود و تسخیر بازارهای جهانی باز می کند و از سوی دیگر، تلاش های کشورهای درحال توسعه را مبنی بر توسعه ی محصولات و صادرات خویش، و جلوگیری از وابستگی شان به بازار ایالات متحده متوقف می کند. این چیزیست که اقتصاد بازار آزاد نامیده میشود.این فرآیند زیر لوا و ماسک نئو لیبرالیسم صورت میپذیرد که در اصل بازگشتی است به اقتصاد لیبرال یا “لسه فر” قرن نوزدهم که مطابق با آن دولت باید تا حد امکان از دخالت در فعالیتهای اقتصادی خودداری کند. در حالی واقع امر آن است که دولت در ارتقای موقعیت شرکت ها و نیز تجارتش نقشی قاطع دارد. بنابر این تجارت ملقب به آزاد که توسط سازمان تجارت جهانی و صندوق بین المللی پول به صورت تهاجمی ایجاد شده به تعبیر “اندرو سیمز” رئیس برنامه اقتصاد جهانی در NEF : “اندک چیزی بیش از یک راهزنی در بزگراه است که تنها موجب منتفع شدن ثروتمندان و اسیب پذیرتر نمودن فقرا در برابر نا امنی غذایی می شود.” در نتیجه سیاست های ایالات متحده ذیل جهانی شدن، کشورهای فقیر روزانه چیزی نزدیک به ۲ میلیلارد دلار در تجارت جهانی از دست می دهند. ۳۰ هزار نوزاد به علت بیماری های قابل پیشگیری می میرند و ۶۰ میلیون دلار از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند در قالب بدهی منتقل می شود.
  1. ایالات متحده به صورت سیستماتیک تلاش های کشورهای کمتر توسعه یافته را برای مبارزه با فقر و تغذیه مردم خویش از بین می برد. این کشور تعرفه های سنگینی را بر محصولات کشاورزی کلیدی نظیر برنج، شکر و قهوه بسته است. به عنوان مثال برای بادام زمینی بیش از ۱۰۰ درصد تعرفه اعمال کرده است. این محدودیت های تجاری باعث شده که کشورهای فقیر در مبادلات تجاری سالیانه خویش سالانه ۲ و نیم میلیارد ضرر کنند. تاثیرات کلی این امر چیزی کمتر از فاجعه نیست. به عنوان مثال در هائیتی آزادسازی بازار برنج همراه با افزایش واردات یارانه ای ایالات متحده، علاوه بر آنکه تولید برنج داخلی را از بین برده و کشاورزان بی شماری را بیکار کرده امنیت غذایی ملی این کشور را نیز از یین برده است.
  1. ایالات متحده، از کشورهای کمتر توسعه یافته یافته کلاهبرداری کرده و موجب افزایش فقر آنها میشود. به عنوان مثال، ملاحظه بفرمایید پیمان رشد و فرصت آفریقا (AGOA) که در اکتبر ۲۰۰۱ به امضای جرج بوش رسید، چگونه از کشورهای آفریقایی کلاهبرداری می کند. مطابق با پیمان مذکور اقتصاد های آفریقایی امکانی می یابند تا در ازای اعطای امتیازات انحصاری به ایالات متحده و شرکت های آن، تولیداتشان را بدون تعرفه و محدودیت در سهمیه به بازار ایالات متحده ارسال کنند. کشورهای آفریقایی در عمل به چه چیزی رسیدند؟ دولت ایالات متحده تنها به آن دست کالاهای آفریقایی اجازه دسترسی اعطا کرده که می دانست هیچ تاثیر منفی بر تولیدات ایالات متحده ندارند. بنابر این کالاهای نظیر برنج و قهوه که برای کشورهای آفریقایی دسترسی بدون تعرفه برای منسوجات و لباسهایشان پیشنهاد کرده بودند، اما تنها محصولاتی که از پارچه و الیاف ساخته شده در ایالات متحده به دست می آیند، توانایی دسترسی به بازار ایالات متحده را خواهند داشت. تولیدات پارچه ای که از مواد اولیه در آفریقا یا نقاط دیگر جهان استفاده کردند موضوع محدودیت های شدید قرار میگیرند. دسترسی در این موارد، فقط به صورت سالیانه اعطا شده و نمی تواند از ۳٫۵ درصد از کل منسوجات وارداتی به ایالات متحده در طی ۸ سال، تجاوز کند. علاوه بر این دولت ایالات متحده می تواند هر زمان که تشخیص دهد این امتیاز را نیز قطع کند و این در صورتی است که افزایش ناگهانی را در واردات محصولات نساجی مشاهده کند که به صنعت داخلی خویش ضربه میزند. نیاز به استفاده از مواد خام اولیه ایالات متحده در صنعت نساجی، نه تنها صنعت مواد خام خود کشورهای افریقایی را از بین می برد که با توجه به هزینه های انتقالی و سایر هزینه ها، تولیدات نساجی افریقا قابلیت رقابت را با همتایان امریکایی نخواهند داشت. این به معنی عدم رقابت همیشگی نیست اما این قوانین تضمین می کنند که آن ها نمی توانند در شرایط منصفانه ای به رقابت بپردازند. و در عوض چه چیزی عاید ایالات متحده می شود؟ سازمان رشد و فرصت افریقا از کشورهای افریقایی می خواهد در کنار سایر چیزها ۱٫ تمام موانع تجاری و سرمایه گذاری موجود در افریقا را برداشته و با شرکت های امریکایی مثل شرکت های افریقایی رفتار کنند. و از مالکیت معنوی ایالات متحده در سطح معیارهای جهانی حمایت کنند ۲٫ تداوم خصوصی سازی بیشتر و از میان برداشتن یارانه ها و کنترل های دولتی ۳٫ استانداردهای کار تضمین کرده و حداقل سن کار کودکان را تنظیم کنند. ۴٫ عدم ورود به هرگونه کاری که امنیت ملی و منافع خارجی ایالات متحده را به خطر می اندازد. بدین ترتیب در حالیکه ایالات متحده، امتیازات واقعی و انضمامی از کشورهای افریقایی می گیرد، امتیازاتی که به آن ها می دهد کاملا توهم آمیز هستند. چنین توافقاتی مسئول افزایش نرخ مطلق در افریقا در دو دهه اخیر است.
  1. ایالات متحده به طور مستمر جهت کاهش قیمت کالاهای کشورهای در حال توسعه، تلاش کرده است. مایو معتقد است: “نبود تورم می توانست یکی از کلیدی ترین موفقیت های اقتصاد ایالات متحده در طول دهه گذشته تلقی شود، اما بیشترین کمک کننده به این تورم پایین، کاهش مستمر قیمت اجناس صادراتی کشورهای مقروض {به ایالت متحده }” بوده است. کشورهایی که از سوی سازمان تجارت جهانی و صندوق بین المللی پول به انجام صادرات جهت رهایی از وام و قرض تشویق می شوند. برای بسیاری از کالاها نظیر چای، قهوه و بادام زمینی که به کمک ها و وام های خارجی وابسته اند، عرضه بیش از حد آن ها به حدی است که افزایش صادراتشان از طرف کشورهای افریقایی به بازگشت نهایی کمتری منجر شده است. در حالی که فشارهای سازمان تجارت جهانی و صندوق به عرضه بیش از حد ساختاری منتهی شده است، هیچ نوع کارتلی از سوی صادرکنندگان محصولات به جز نفت وجود ندارد که به تعادل میان عرضه و تقاضا کمک کند. هنگامی که چند کارتل نیز به وجود آمدند به دلیل منافع ایالات متحده منحل شدند، مثل کارتل منحل شده موز در دهه ۱۹۷۰ که کشورهای تولید کننده موز در امریکای مرکزی و لاتین فکر می کردند می توانند از مدل اوپک پیروی کنند. متاسفانه موز مانند نفت نیست و نمی توان آن را برای بالا رفتن قیمت روی زمین نگه داشت زیرا فاسد می شود. با این حال، اصلی ترین دلیل برای شکست این طرح، فعالیت های شرکت های موز امریکایی نظیر چیکیتا بود که تا جایی که امکان داشت از انعقاد معامله ها ممانعت به عمل می آورد. در این بازار خریدار عمده مصرف کننده امریکایی است. این دستورالعملی برای کاهش قیمت ها است تا از طریق آن شهروندان امریکایی به علت ثبات قیمت ها منتفع شوند و امواج شوک به خود کشورهای تولید کننده باز گردد. این بدین معنی است که ایالات متحده ساختار اقتصاد بین الملل را از سر تا پا، طوری تنظیم کرده است که در خدمت اقتصاد خودش عمل می کند. سبک زندگی ملت های ثروتمند در طول تاریخ بر مبنای غذای ارزانی که از سوی تلاش های سخت و مستمر فقیرترین ها فراهم می شود، قرار گرفته است.
  1.  اگر تمام این استراتژی ها کافی نباشد، ایالات متحده به اقدامات اقتصادی یک جانبه ای متوسل می شود که با عنوان “تحریم” شناخته می شوند. طی ۸۰ سال گذشته چنین تحریماتی بر کشورهای متعددی در ۱۲۰ مورد تحمیل شده است که ۱۰۴ مورد آن بعد از جنگ دوم بوده است. تنها در سال ۱۹۹۸ ایالات متحده بر ۷۵ کشور دنیا تحریم برقرار کرده بود که ۵۲ درصد از جمعیت جهان را شامل می شد.

خسیس ترین دولت دنیا!

کسانی که از چنین انحصارات اقتصاد جهانی منتفع می شوند، مصرف کنندگان آمریکایی هستند. زمانی که آمریکایی ها از جهان بازدید می کنند، با فقر و توسعه نیافتگی مواجه می شوند که غیر قابل تغییر به نظر می رسد. آن ها همان طور که بارها از سوی سیاستمداران و رسانه ها گفته شده معتقدند که آمریکایی ها بخشنده ترین مردمان روی کره زمین هستند. این امر یکی از رئوس متعارف «جهل زیرکانه» است. طبق گزارش OECD سازمان همکاری اقتصادی و توسعه، ایالات متحده چیزی مابین ۶ تا ۹ میلیارد دلار به عنوان کمک خارجی در سال های ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹ ارائه داده است. به عبارت دقیق تر، ژاپن حتی بیش از ایالات متحده کمک می کند چرا که در همان دوره زمانی چیزی مابین ۹ تا ۱۵ میلیارد دلار پرداخت کرده است. اما ارقام اصلی زمانی پدیدار می شود که تناسب تولید ناخالص ملی یا ثروت ملی را نسبت به کمک های خارجی داده شده بسنجیم. در این نمودار، ایالات متحده در رتبه ۲۲ از ۲۵ کشور توسعه یافته دنیا قرار می گیرد. همان طور که رئیس جمهور جیم کارتر اعلام کرد، ما خسیس ترین ملت دنیا هستیم. دانمارک در صدر فهرست قرار دارد که ۱٫۰۱ درصد از تولید ناخالص داخلی خویش را اعطا می کند. در حالی که ایالات متحده تنها ۰٫۱ درصد از تولید ناخالص ملی خویش را صرف کمک های خارجی می کند. هدف نهایی سازمان ملل برای کمک های توسعه ای که ۷ دهم درصد از GDP است، تنها از سوی چهار کشور تأمین شده است؛ دانمارک ۱٫۰۱، نروژ ۰٫۹۱، هلند ۰٫۷۹ و سوئد ۰٫۷ درصد. علاوه بر دور بودن از بخشنده ترین ملت جهان، ایالات متحده با کسانی که از کمک هایش برخوردار می شوند به صورت انتخابی رفتار می کند. تقریباً ۵۰ درصد از این بودجه برای کشورهایی با درآمد متوسط که در خاورمیانه قرار دارند، هزینه می شود. در این میان اسرائیل بزرگ ترین دریافت کننده این کمک ها است. مهم ترین از این و همان طور که آژانس آمریکایی توسعه بین المللی (USAHD) مدعی شده است: «کسی که نفع اصلی را از برنامه کمک های خارجی ایالات متحده می برد، همیشه خود این کشوراست.» این سایت اضافه می کند که نزدیک به ۸۰ درصد از این کمک ها «مستقیماً وارد شرکت های آمریکایی» می شود، این امر به ایجاد بازار جدیدی برای کالاها و همچنین «اشتغال زایی برای صدها و هزاران آمریکایی» کمک می کند. این کمک ها نه تنها زحمتی برای شهروندان آمریکایی نیستند، که اسباب سیاست خارجی این کشور جهت تضمین «مالیات دهی» فقرا محسوب می شوند که شغل ها و شرکت های ثروتمندترین ملت جهان بر روی زمین را بیمه می کند.

سیطره دولت آمریکا و شرکت های چندملیتی آمریکایی بر اقتصاد جهان

ایالات متحده واقعا زندگی را برای سایر مردم مشکل ساخته و این موضوع در زمینه مسائل اقتصادی، یک واقعیت واضح برای اکثریت جمعیت جهان محسوب می شود. همان طور که شاهد بوده ایم، ایالات متحده اقتصاد جهانی را در راستای افزایش دائمی ثروت خود و کشاندن جامعه های غیر غربی به ورطه فقری فلاکت بار ساختاربندی کرده است. بازارهای آزاد صرفا حسن تعبیری برای: جریان آزاد سرمایه امریکایی، توسعه نامحدود شرکت های امریکایی و جریان  آزاد (یک طرفه) کالاها و خدمات از امریکا به سایر نقاط جهان محسوب می شود. دلار امریکا عمده ترین پول ذخیره در جهان است و به عنوان پلی به شمار می آید که هر کس برای واردات به آن نیازمند است. هیچ محدودیتی برای ایالات متحده در زمینه چاپ دلار وجود نداشته تا از این طریق، منابع مالی لازم جهت رفع کسری تجاری خود را از طریق سایر کشورها تامین نماید. از انجا که قرض دادن پول در سطح جهانی به دلار انجام می پذیرد، کشورهای قرض گیرنده بحران زده ای که با کسری تجاری مواجه اند، همیشه گرفتار بدهی هایی به دلار هستند که توان بازپرداخت آن را ندارند. مسائل فوق الذکر توام با کنترل ایالات متحده بر سازمان های مالی جهانی از جمله: صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی نشان می دهد که: چگونه اقتصاد جهانی، کشورهای کمتر توسعه یافته را به حاشیه می راند. به سوی جهانی حرکت می کنیم که در آن، تهیه و کنترل مسائل اساسی همچون: مراقبت های پزشکی، رفاه، مستمری، آموزش و پرورش، غذا و آب در دست شرکت های امریکایی است. توانایی کشورهای در حال توسعه در زمینه دسترسی عمومی به خدمات اجتماعی اساسی به صورتی سیستماتیک و ظالمانه تضعیف شده است. این مسئله بیانگر آن است که چرا فقر مطلق در دهه های اخیر افزایش یافته و شکاف میان فقیر و غنی، در حال حاضر، به صورت غیر قابل تصوری عمیق و عمیق تر شده است. حقیقتا که امریکا، نان را از دهان مردم کشورهای در حال توسعه بیرون می کشد.

از لحاظ سیاسی، دو فرایند هم زمان سبب کاهش انتخاب ها و تقلیل آزادی های بقیه جهان است: فرایند توسعه و گسترش تاثیر و نفوذ امریکا- به وسیله رژیم های اقتصادی فراملی و سرمایه گذاری های چند ملیتی- و فرایند دوم، تجمع قدرت موسسات فرضا چند جانبه مانند: بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی در ایالات متحده است. این فرایند را به طور هم زمان، می توان به عنوان فرایند تلفیق کشورهای جهان در یک ساختار مبتنی بر سلسله مراتب مفروض داشت. جهان در حال یکپارچگی در یک هرم انعطاف ناپذیر و زره پوش است. کشورهایی که در قسمت تحتانی هرم قرار دارند، نه تنها از لحاظ اقتصادی محروم، بلکه از لحاظ سیاسی نیز کنترل شده و لذا موجودیت سیاسی آن ها به همان اندازه واقعیت اقتصادی شان به مخاطره افتاده است.

علاوه بر این مباحث، جهانی شدن تحت رهبری امریکا موجبات فضای فرهنگی را فراهم آورده است. حتی آن هایی که از لحاظ سیاسی محروم ترین و از لحاظ اقتصادی فقیرترین مردم جهان محسوب می شوند نیز به دنبال ابزار فرهنگی و نیز تحقق فرهنگ خود هستند. اما دنیای هرمی شکل موجودیت آن ها را به سختی می پذیرد، چه رسد به این که، ابراز نظر کامل و شکوفایی فرهنگ های غیر غربی را برتابد. کاملا واضح است که فضایی برای موجودیت تفاوت (فرهنگی) که خواهان عملکرد بر اساس شرایط و مقوله های مد نظر خود است، وجود ندارد.

بنابراین، موجودیت- فیزیکی، سیاسی و فرهنگی- کشورهای در حال توسعه، فی نفسه به یک معضل مبدل شده است. همانند قهرمانان فیلم نفرت، مردم کشورهای جهان سوم از شرایط زندگی خود ناراضی هستند. آن ها امریکا را متهم اصلی و عامل استمرار گرفتاری های خود مفروض داشته و لذا نوک پیکان خصومت خود را به سوی امریکا نشانه رفته اند.

سازمان های جهانی در خدمت اهداف امپریالیسم آمریکا

این قدرت مطلق فناوری آمریکاست که آن را قادر می سازد به عنوان ابرقدرت عمل کند. در جهانی به شدت متصل که روزانه ۵/۱ تریلیون دلار دست به دست می شود، تمام موفقیت ها از آن کسی خواهد بود که عنان فناوری و نیز اطلاعات را به دست داشته باشد و همه اینها به یک ابرامپریالیسم ارتقا یافته جدید منتهی می شود.

ایالات متحده ابرقدرتی و ابرامپریالیسم تکنولوژیک خود را علاوه بر سازمان جهانی تجارت در عرصه هایی چون صندوق بین المللی پول و بانک جهانی نیز اعمال می کند. این امر دو دلیل عمده دارد: یکی آنکه سازمان تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی غیرشفاف ترین و غیردموکراتیک ترین نهادهای جهانی هستند. پنهان کاری موجود در فرایند تصمیم گیری این نهادها آنها را تبدیل به سازمان هایی ایده آل برای در اسارت نگه داشتن بقیه جهان رنج دیده می کند. دوم اینکه هم سازمان تجارت جهانی و هم صندوق بین المللی پول ساز و کارهای موثری برای اجرای تعهدات به ویژه تعهدات کشورهای در حال توسعه دارند: سازمان تجارت جهانی از طریق تهدید به تلافی علیه صادرات کالاهای آنها و صندوق بین المللی پول از طریق وضع شروط وام که به صورت بی رحمانه ای تحمیل می شوند. ایالات متحده این ساز و کارها را بدان منظور مورد استفاده قرار می دهد تا کشورهای در حال توسعه را در مسیر اهداف خود نگه دارد و با از میان برداشتن موانع موجود و اعطای تشویق های مثبت پیشبرد اهداف شرکت های چندملیتی اش را تسهیل کند. از طریق کنوانسیون تحمیلی ایالات متحده، سمت های عمده در هر سه سازمان مذکور در اختیار ایالات متحده و اروپایی ها قرار دارند. وقتی که اولین فرد از سوی کشورهای در حال توسعه، سوپاچای پانیتچ از تایلند به عنوان کاندیدای بالقوه جهت ریاست سازمان تجارت جهانی مطرح شد، همه معادلات به هم ریخت. بیل کلینتون، رئیس جمهور وقت ایالات متحده، اقدام به تهدید سازمان مبنی بر توقف دائمی فعالیت های خویش کرد مگر آنکه کاندیدای انتخابی ایالات متحده مورد پذیرش قرار گیرد. وی توضیح داد «معیار ارزیابی کاندیداها به موضع گیری آنها در رابطه با موضوعات مهم برای ایالات متحده بستگی دارد» جای شگفتی نیست که بنابر این گزارش گروه مطالعاتی سازمان ملل در نشریه فایننشال تایمز، «سازمان تجارت جهانی، کابوس کشورهای در حال توسعه» نامیده شده است. فعالیت های این سازمان منعکس کننده دستور کاری است که تنها در خدمت ارتقای منافع صاحبان شرکت هایی است که پیش از این انحصار قلمرو تجارت جهانی را در دست گرفته اند و به تعبیر مجله اکونومیست، سرلوحه تجاری موسسه یعنی «سرمایه و بانک تبدیل به ابزار واضحی برای سیاست خارجی غربی ها به ویژه ایالات متحده شده اند» همه اینها بدین معنی است که کارکردهای اقتصاد جهانی در راستای منافع ایالات متحده و گروه ۸ است که رهبری آن نیز در دست ایالات متحده است. کارکرد این اقتصاد جهانی برای کشورهای در حال توسعه به معنای تداوم ترتیبات ساختاری است که منجر به ثبیت وضعیت نامساعد آنها می شود. «توسعه» به ندرت چیزی فراتر از این خواهد بود که کشورهای در حال توسعه اقدام به واردات فناوری های گرانقیمت و – اغلب از رده خارج- از ایالات متحده و سایر کشورهای صنعتی کنند. اغلب این تکنولوژی ها با تحلیل بردن تکنولوژی های محلی و قابیت های کارخانه های قدیمی به حاشیه ای تر کردن فقرا منجر می شود. با این اوصاف باید گفت مصائب فقیرترین ها نتیجه مستقیم منافع شخصی ثروتمندترین هاست. (ص ۹۹ و ۱۰۰)

قیمت برق در کالیفرنیا بسیار بااهمیت تر از سلامت جهانی است

اگر [همانگونه که در فیلم های هالیوودی تصویر می شود] جهان همان ایالات متحده باشد، باید مشکلات زیست محیطی دنیا از منظر ایالات متحده نگریسته شود. مجادلاتی که پروتکل کیوتو را در بر گرفته، این مسئله را به وضوح نشان می دهد. این پروتکل در سومین جلسه کنفرانس کنوانسیون چارچوب سازمان ملل در تغییرات آب و هوایی (UNFCCC) در کیوتوی ژاپن، روز ۱۱ دسامبر ۱۹۹۷ برگزار شد که اهداف مشخصی را برای کاهش آلودگی های دی اکسید کربن مشخص کرده بود. دی اکسید کربن که توسط وسایل موتوری صنایعی که سوخت های فسیلی می سوزانند تولید می شود، مسبب اصلی تغییرات آب و هوایی و گرم شدن کره زمین به شمار می روند. این موافقت نامه اعلام می دارد که کشورهای صنعتی موظف به کاهش آلاینده ها تا سال ۲۰۱۲ به متوسط ۵٫۲ درصدی سطح سال ۱۹۹۰ هستند. اما این اهداف از کشوری به کشور دیگر متفاوت اند. ۱۵ کشور اتحادیه اروپا موظف به کاهش ۸ درصدی آلاینده ها برای دوره ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲ هستند. در مارس ۲۰۰۱، برای ترساندن جامعه بین المللی، حکومت ایالات متحده اعلام کرد که پروتکل کیوتو را اجرایی نخواهد کرد چرا که این پیمان ابزار مناسبی برای مدیریت چالش تغییرات آب و هوایی در سطح جهانی نیست، بنابراین کل فرآیند این پروتکل را به خطر انداخت. در جای خود، دولت بوش سیستم «کلاه و تجارت» را که مطابق با آن برای سه آلاینده عمده محدودیت قائل می شد، معرفی کرد که شامل دی اکسید کربن نمی شود، مطابق با طرح بوش تولید یک تن آلودگی مجاز شمرده می شود در حالی که پروتکل کیوتو ناظر بر کاهش اجباری آلودگی است. با توقف این تولید شرکت ها این اجازه نامه ها را برای استفاده در آینده یا برای مبادله با سایر تجارت ها نگاه خواهند داشت. اتحادیه اروپا تخمین زده است که طرح بوش، به ایالات متحده این اجازه را خواهد داد تا میزان آلودگی خویش را به بیش از ۳۳ درصد برساند!

واکنش دنیا به پیشنهاد ایالات متحده یکپارچه بود. محمد الصبان، مشاور انرژی عربستان سعودی، گفت که جملات رئیس جمهور بوش «اعلام مرگ پروتکل کیوتو بود». وزیر محیط زیست سوئد، کیلر لارسن، نیز اعلام کرد: «هیچ کس حق ندارد از مرگ پروتکل کیوتو سخن بگوید». رئیس کمیسیون اروپا، رومانو پرودی، اعلام کرد: «پاره کردن این تواق و حرکت در مسیر مخالف، اشتباه حزن انگیزی است». رئیس جمهور بوش پاسخ داد: «من به دیدگاه شما احترام می گذارم، اما این موضع ایالات متحده است چون که این حق ایالات متحده است». و برای روشن تر شدن مطلب، وی اضافه کرد: « ما کاری نخواهیم کرد که به اقتصادمان صدمه بزند. چرا که چیزی که قبل از هر چیز حائز اهمیت است مردمی هستند که در ایالات متحده زندگی می کنند». رئیس جمهور بوش در نامه به برخی از سناتورهای جمهوری خواه ایالات متحده، که وی را به خروج از تعهدات کیوتو ترغیب می کردند، برای تصمیم خویش دلایلی را برشمرد. بازنگری جدید دپارتمان انرژی به این نتیجه رسیده است که تنظیم دی اکسید کربن به صورت معناداری منجر به قیمت های برق بالاتری خواهد شد. و او نمی خواست کاری کند که به مصرف کنندگان آمریکایی طی دوران کمبود برق، ضرر رساند. بنابراین قیمت برق در کالیفرنیا بسیار بااهمیت تر از سوراخ شدن لایه اوزون، ذوب شدن یخ های قطبی و افزایش دمای جهانی است که به تغییرات آب و هوایی منجر شده است. نه تنها نیازهای ایالات متحده بسیار مهم تر از بقیه دنیا است، بلکه همه خطراتی که کل سیاره زمین را در معرض تهدید قرار دهند باید تابع میل مصرف کنندگان آمریکایی باشند.

 دلایل فرهنگی

مصرف گرایی و ویروس خودتکرار «فرهنگ آمریکایی» عامل از میان رفتن هویت ها، ارزش ها و شخصیت های محلی و ملی

جرج ریتزر، استاد جامعه شناسی در دانشگاه مریلند و نویسنده کتاب مک دونالدی کردن جامعه، ادعا می کند که فرهنگ امریکایی ” قدرت کریهی” در فرایند تکرار خودش در سایر نقاط جهان کسب کرده است. مارگارت ورتیم، منتقد فرهنگی استرالیا که در لس آنجلس زندگی می کند، می گوید برای بسیاری از کشورهای جهان، “فرهنگ امریکایی مانند ویروس به نظر می رسد، ویروسی بیماری گون. بدون هیچ توجهی، می توان فرهنگ امریکایی را با ویروس ایدز، اچ آی وی، مقایسه کرد. فرهنگ ایالات متحده مانند ویروس مهارت یافته در ارگانیسم، بی نهایت خود تکرار و به طرز وحشتناکی ماهر در به کار گرفتن دستگاه تولید میزبان است. دلیل آنکه توقف ویروس ایدز این قدر مشکل است دقیقا مهار کردن عملکرد سلولهای میزبان است، با دگرگون ساختن قدرت بدن در برابر خودش نسخه های بیشتری از این مهاجم ویروسی تولید می شود. فرهنگ غذای سریع امریکایی، موسیقی پاپ، سینما تلویزیون جسم فرهنگی سایر کشورها را مبتلا می سازند، دستگاه تولید محلی را برای تمرکز تلاش هایشان بر تقلید به کار می گیرند. این الگوی تکرار ویروسی با هنجارهای فرهنگی پاپ امریکایی و از حرکت باز داشتن و فرونشاندن گیاهان و جانوران بومی، خودش را در سراسر جهان تکرار می کند” .

” ویروس” فرهنگ امریکایی و شیوه زندگی به سادگی تکرار می شود زیرا بر پایه نوید فراوانی و اغوای وفور استوار می شود. رفاه مادی در تمام دنیا خوشایند و مقاومت در برابر آن برای کسانی که ابزار کافی برای خرید رویا دارند دشوار است. کسانی که فعالانه برای دور ساختن خود از فقر کار می کنند تا چشم انداز افق های مادی در حال گسترش و سرمستی را پیدا کنند، تغییر پذیر هستند. در این انسانی ترین انگیزه ها، هیچ معمایی و هیچ چیز غیر قابل درکی وجود ندارد. هیچ حوزه انتخاباتی شناخته شده ای وجود ندارد که آرزوی رای گیری برای فقر داشته باشد. و حقیقت مسلم این است که وقتی بسیاری از مردم آرزوی شیوه زندگی مردم امریکا را دارند، تعجب آور نیست که آن ها راهشان را بهترین و تنها راه بدانند.

تصویر جهانی از وفور امریکایی- کتاب های کد شده از تمام محصولات فرهنگی متداولش، تبلیغاتی دائمی برای کالاها، خدمات و موهبت های مادی قابل دسترس به شمار می رود- چگونه می توانند تحت مالکیت درآیند و چگونه ما را شادتر، بهتر، جذاب تر و مدرن تر می سازند؟ بهای دستیابی به این وفور نعمت اغلب کمتر آشکار است. این که بسیاری از هزینه ها ناملموس هستند- تغییر به ارزش ها و طرز زندگی های ارجمند سنتی، تحلیل ارزش غیر قابل سنجش هویت های محرز شده با تهذیب و تشخیص – دامی است که هرگز بیان نمی شود. آنچه فرخته می شود چشم انداز انتخاب است برای داشتن هر آن چه دل انسان می خواهد. هر کسی باور دارد که انتخاب های معقول انجام خواهند شد. اما این که تمام انتخاب ها نتایج غیر عمدی و اغلب ناخواسته دارند، درکی است که پس از واقعه حاصل می شود. این یک وضعیت نامساعد است که به تدریج برای امریکا و سایر کشورهای توسعه یافته پیش خواهد آمد. تکرار وفور امریکایی – انتخاب کالاها، خدمات و شیوه زندگی که این امکان را می دهد – شامل انتخاب آزاد ابزار نیست، بلکه سازش با محدودیت های این”ویروس” است: نوع خاصی از سازماندهی اقتصادی، به ویژه اشکال سیاسی و اجتماعی که به ناچار “سیستم ایمنی” میزبان سازش می یابند. این ماجرای تمام کشورهای توسعه یافته بوده است و آن ها را از جستجوی بیشتر و بیشتر وفور باز نمی دارد. این ماجرا برای تمام کشورهای کمتر توسعه یافته و کشورهای در حال توسعه نیز صادق است.

سونامی فرهنگ مصرف گرایی امریکا همه چیز را جذب خود کرده، اعمال وسیع فشار بی وفقه بر مردم بیشتر نقاط جهان برای تغییر سبک زندگی شان، به رها کردن تمام چیزهایی که به زندگی شان معنا می بخشد، به رها کردن نه تنها ارزش ها بلکه حتی هویت و شخصیتشان، روابط پایدارشان، تعلقات به گذشته، ساختمان ها، اماکن و راه هایی که برای کارآمد بودن و بقا به آن ها دست یافته بودند، می انجامد.

“قدرت مستهجن” فرهنگ همبرگر، جایگزین قدرت فرهنگ های محلی شده است. سازمان های چندملیتی امریکایی محصولات فرهنگی خود را از طریق استراتژی استفاده از موسیقی پاپ، برنامه های تلویزیونی و به خصوص با تولید محصولات دارای سبک مشخص، ترویج دادند و در نتیجه تمام فضای در دسترس فرهنگی را اشغال کرده اند. برای مثال کمپانی های سیگار، تنها سیگار معامله نمی کنند؛ آن ها سیگار را به نحوی بسته بندی می کنند و به شکل و شمایلی در می آورند که از هویت مشخصی برخوردار باشد.

بسیاری از سبک محصولات برای ساخت نمادها و تصاویری است که تصویر فرهنگ امریکایی را مبتنی بر آزادی و فرد گرایی نشان می دهد؛ تنها راه جذاب نشان داده شدن. موضوع فریبنده ای که اضافه شده، این جمله است که ” حق با مصرف کننده است”

تاثیر فرهنگ ابرامپریالیستی امریکا به دور ریختن فرهنگ های بومی محدود نمی شود. این موضوع نشان دهنده هجوم به فرهنگ بومی نیز هست. برای مثال در میان جوانان آسیایی، تقلید از فرهنگ امریکایی بسیار فراتر از موسیقی پاپ و طراحی لباس است. رپرهای خیابانی کلاه بیس بال را بر عکس به سر می کنند. با ژاکت های شل و گشاد شلوار جین بالا برش دار مدل نایک، نمی خواهند صرفا شبیه به جوانان بی میل سیاه پوست شهری در ایالات متحده به نظر رسند. آن ها به خوبی جلوه های روانی را جذب می کنند، بنابراین ارتکاب به جرم، پرسه زنی، اعتیاد به مواد مخدر و بی قیدی در امور اخلاقی و جنسی، همراه با از بین رفتن نقش و اقتدار والدین در خانواده، همگی در جوامع در حال افزایش است که در آن “جوانی” هیچ گاه مفهومی جداگانه نبوده و خانواده گسترده و رفتار منظم شخصی همیشه هنجار بوده است. قابل توجه ترین ویژگی این فرهنگ از عدم علاقه و توجه در آسیا این است که به کسانی که قدرت خرید بیشتری دارند محدود می شود؛ فرزندان طبقه ممتاز، نخبگان سرآمد. موسیقی پاپ غربی، برنامه های ام تی وی و تلویزیون ، یاداشت های آسیاویک، ” فرهنگ پول پرستی جوان را ایجاد کرده که خواستار رشد و سربلندی سریع با بمباران صوتی و تصویری است… دانش آموزان پیش دبستانی با کفش ورزشی کریستین دیور شروع می کنند. سپس عینک ۹۰۲۱۰ بورلی هیلز می خواهند. آن ها حتی از جامدادی طراحی شده استفاده می کنند” اما این کالاها تنها بی میلی برای تاکید بر فرهنگ وارداتی با ایجاد بی علاقگی ثابت و مستمر تولید می کنند. بی میلی، فرهنگ جوانی است که مایل به یافتن معنای بی عدالتی در اندیشه ها است. بنابراین منافع جوانان مرفه در همه جا در آسیا آینه ای از چنین واقعیتی است. بحثی که این اواخر در مالزی مطرح شده مشکلی اجتماعی است به نام پرسه زنی در بازارها و خرید آن دست کالاهایی که مرتبط با سبک زندگی اند، اما سبک زندگی ای که بی معنایی ذاتی سبک آن است، سبک زندگی که در آن طراح مدل مد ماهیت بی میلی است و فراتر از آن عشوه گری با رفتار معتادانه خود مخرب است.

بنابراین، فرایند جهانی شدن به رهبری امریکا از موسیقی پاپ، تلویزیون و سبک محصولات برای تبدیل هویت جوانان کشورهای در حال توسعه با کالا استفاده می کند. بسته های عرضه شده با عنوان جذاب “آزادی” – که این مفهوم از آزادی  یا متناسب تر با آزادی خواهی فردگرایانه که به ترویج تمام توانمندی های فردی برای تکامل می پردازد- به دنبال مصرف بی حد و حساب، و در نظر گرفتن کلیه مسئولیت های عمومی و اجتماعی فرهنگ بومی، سنت ها و تاریخ را نابود می کند.

تولیدات فرهنگ محلی در بهترین حالت به حاشیه رانده شده و در بدترین حالت نابود شده، قلمداد می شوند. موسیقی محلی از محتوای اصلی خود فاصله گرفته و برای این که مورد قبول کسانی که قرار است وارث آن باشند واقع شود به شکل غربی در آمده است. برای مثال مورد قوالی را در نظر بگیرید که نوعی موسیقی مذهبی در هند، پاکستان و بنگلادش است. این موسیقی از ریشه های عرفانی صوفی، همراه با آواز خوانی با ریتم ساده طبل های سنتی و دست زدن برای ستایش پیشوایان گذشته است. قوالی در فرم جدید و پیشرفته خود، به حالتی در آمده که برای جوانان با حال شبه قاره قابل قبول باشد و به شکل جذابی تغییر کرده و آواز آن که به سبک راک تولید می شود توسط سینت سایرز به اجرا در می آید. آنچه در اصل برای ایجاد خلسۀ عرفانی طراحی شده بود هم اکنون برای ایجاد هیجان بیشتر در موسیقی راک و رقص در دیسکو مورد استفاده قرار می گیرد. به طور مشابه، موسیقی فیلم های هندی که حاوی تعداد زیادی شعر است هم اکنون به آیینۀ اشعار بی مفهوم آهنگ های پاپ آمریکایی تبدیل شده است. توجه به سلطۀ زبان انگلیسی بر محصولات فرهنگی جهان، زبان های محلی تصویری حقیر کسب کرده اند. به عبارت دیگر، تولیدات فرهنگ های بومی احساس عقب ماندگی می کنند. این زمینه ها و نگرانی ها مربوط به آن چیزهایی نیستند که بتوانند به نسل در حال رشد تبدیل شوند. تعجبی ندارد که سیستم های هویتی در اکثر کشور های در حال توسعه به موضوع بسیار مهم تبدیل شده است.

جهانی شدن استانداردهای آمریکایی و نابودی هویت های بومی

رهبری جهانی شدن آمریکا با تحمیل مجموعه ای واحد از استاندارد های آمریکایی به طور فزاینده شهرهای کشورهای در حال توسعه را به بنا های تاریخی برای قدرت گرفتن آمریکا تبدیل می کنند. آجر کاری های بدون جلوه و زیبایی، خبابان های چند لاینی، مراکز خرید، هتل ها و فست فود های زنجیره ای به وسیله بلدوزرها جایگزین معماری سنتی می شوند. بیشتر شهر هایی که در بخش های مرفه تر کشور های جهان سوم قرار دارند یا شبیه به دالاس طراحی شده اند یا نمونه بسط یافته ای از لس آنجلس هستند .

چنین فرهنگ امپریالیستی فشار عمیقی از تنفر نسبت به ایالات متحده ایجاد کرده است. حتی در کشور هایی که تصور می شود از متحدان نزدیک آمریکا هستند. به عنوان مثال در بین جامعه مین جونگ ها (پوپولیست ها) در کرۀ جنوبی، نفرت از محصولات فرهنگ آمریکایی بسیار شدید است. مین جونگ از اتحاد گسترده از مردم از جمله کارگران، کشاورزان و فقرای شهری تشکیل شده که خود را به عنوان ستبره های فرهنگ سنتی کره ای و قربانیان فرهنگ ایالات متحده و کاپیتالیسم تعریف می کنند. احساس جسمی، فرهنگی، جغرافیایی آن ها – و از بعد روانی – از فرهنگ امریکایی شدۀ کرۀ جنوبی رو گردانده است و با آن بیگانه اند. اجرای سیاست های اقتصادی ایالات متحده، ریشه کن کردن جوامع خود مختار رعیتی مین جینگ، سبک زندگی سنتی را ریشه کن کرده و آن ها را مجبور به مشارکت تابعانه در توفان شدید مدرینتۀ امریکایی شدن می کند. آن ها معتقد هستند که امریکایی شدن ساختار نابرابری، استثمار، خشونت فرهنگی و بیگانگی را ایجاد کرده است؛ و فرهنگ امریکایی در واقع تهدید خود زبان کره ای است که برخی معتقدند در ۳ دهۀ آینده دچار مرگ خاموش خواهد شد. در واقع در نظر آنها تمایل ایالات متحده به اینکه قدرت اشغالگر باشد، حضور ۴۵ هزار سرباز امریکایی در خاک خود در طول بیش از ۵ دهه و مورد بیزاری به شدت تعجب آور است، از این رو است که آن ها علیه ایالات متحده تظاهرات می کنند و پرچم آن را با نظم می سوزانند.

خودبرتربینی آمریکایی ها

ریچارد بروکهایزر مقاله نویس نیویورک آبزرور معتقد است تروریست ها از این واقعیت متنفر هستند که آمریکا مقتدر و شایسته است. وی می نویسد:

«ایالات متحده آمریکا به درستی نماد نظام جهانی مسلط در نظر گرفته می شود؛ امپراطوری سرمایه داری و دموکراسی. نیویورک نیز قلپ تپنده این نظام به حساب می آید. سرشار از پویایی و ثروت. هر که در این جهان از زندگی و سرنوشت خود ناراضی است، چشم به ما، کشور ما و شهر ما دارد و آن را گزینه ای بدیل برای خود در نظر می گیرد. اگر ذهن جاه طلب و آرزومندی داشته باشد، تلاش می کند تا به اینجا بیاید یا از ما تقلید کند و اگر ذهن محزون و ناخشنودی داشته باشد، ما را مسئول ناخوشی های خود می داند. اگر در دسته دشمنان ما جا داشته باشد، تلاش خواهد کرد تا ما را بکشد. بازندگان جهانی از ما متنفر هستند، چون ما قدرتمند، ثروتمند و شایسته ایم.» ایده «حسادت و غبطه دیگران به آمریکا» به صورت پررنگ در رسانه های متعلق به جناح راست پدیدار شد. در شیکاگو تریبیون، توماس فریدمن که اصطلاح « آنها از ما متنفر هستند» را در اوایل سال ۲۰۱۱ و ماه ها قبل از ۱۱ سپتامبر رواج داده بود، مقصر اصلی را «حسادت ناب» می دانست. او خاطرنشان کرد که حتی در باشگاه «دموکراسی کشورهای صنعتی شده» هم «در مقابل قدرت آمریکا به عنوان ثروتمندترین ملت، تنها ابرقدرت موجود و فرهنگ غالب آن» نارضایتی و مقاومت وجود دارد. (ص ۴۲)

میهن پرستی آمریکایی: نگاه به سایر ملت ها به عنوان عقب افتاده و بربر

هیچ کشوری بیشتر از آمریکا سرشار از نمایش آوازها و نمادهای میهن پرستانه نیست. هیچ کشوری بیشتر از آمریکا از تمثال های خود که به صراحت نشان دهنده تاریخ، جامعه و رسالت های ملی آن برای بیان آرمان هایش است، استفاده نمی کند. علم بیان آمریکایی و سنت روایت گری آمریکا به شکلی اسطوره ای در آمده، چیزی که با آگاهی ایجاد شده و با پشتکار آموخته شده و بر عهده شهروندان جدیدی است که می خواهند از آمریکایی ها باشند.

تمام دنیا از طریق تسلط خود بر فرهنگ و تفریحات پرمخاطب جهانی با آرمان آمریکا و ایده آمریکایی از خود آشناست. آمریکایی ها بر این باور هستند که اسطوره های ملی شان به عنوان الگویی برای سرنوشت همه ملت ای جهان پس از جنگ جهانی دوم، به عامل مهمی تبدیل شده است. اراده این چشم انداز یکپارچه، از موضوعی به غیر از یک نوع دوستی ساده نشات می گیرد. موضع آمریکا نسبت به دیگر نقاط جهان در قالب امپریالیسم جدید به شکلی متفاوت ولی نه جدا از انواع مختلف امپریالیسم ظاهر شده است که آرمان های سه پنجم از بشریت را برای قرن ها از بین می برد. در واقع به عنوان مجموع تمامی امپریالیسم های گذشته، دستیابی به رویای آمریکایی بر پایه اداره امور جهان برای رسیدن به ابرامپریالیسم بنا شده که در آن آمریکا سایر نقاط جهان را به عنوان حیاط خلوت خود قرار داده است و این برای شناخته شدن و درگیر شدن با شرایط کاملا آمریکایی است.

همان طور که رمان نویس انگلیسی خانم گاسکل نوشته: آن نوع میهن پرستی که عبارت است از نفرت تمام کشور های دیگر، در اینجا وجود دارد. پس از آن، آن نوعی از وطن پرستی که همۀ کشور های دیگر را به عنوان مثال هایی از شکست خورده ها یا آنچه یک ملت باید باشد یا نمونه های ضعیف و پست تر به شدت نیازمند آموزش درمانی، می بیند وجود دارد. نوع عادی تر میهن پرستی این است که قواعد دیدگاه های مردمی و مباحثات عمومی، باعث احساس تنهاتر، محفوظ تر، خاص تر و متفاوت تر شدن شخصیت انسان در امریکا می شود. آنچه بیشتر موجب چنین چیزی می شود مخدوش شدن تصویر خودش در نظر خود و سایر نقاط جهان است. چیزی که برای بقیه دنیا نامفهوم تر می شود، سر شار از ابهامات درک نکردنی بیشتری است که بقیه جهان به آن مبتلا می شوند؛ پر از ابهام عناصر خصمانه بربری ها با این توجیه که عبارت “انسان وحشی یا بربری” ریشه در میان یونان باستان دارد، زبان های خارجی به گوش یونانیان صدایی مانند ” با-با” می دادند. این کلمه برای اشاره به کسی که قادر به صحبت یه زبان یونانی نبود استفاده شد و به مفهوم این که بربریت نقص عقل و خرد بود، نه یک کنایه برای چگونگی طرز تفکر سایر نقاط جهان. عقیده امریکا نسبت به خودش به عنوان مکانی خاص از تمام معقولات و خوبی ها است در حالی که دیگران بربری هایی به دور از فهم هستند که تشخبص نمی دهند چه چیزی برایشان بهتر است. آن چه سایر نقاط جهان از عملکرد امریکا در داخل و خارج از کشور می داند، نسبت به این دیدگاه اسطوره ای ایده آل بسیار ضد و نقیض است که ناگزیر باعث طرح سوال هایی می شود؛ چرا معایب ذاتی کشور و ناتوانی در سپری کردن زندگی یا رسیدن به آرمان ها، اعتماد به نفس امریکا را بر هم می زند. چرا در مواجهه با هر مسئله یا بحران، سخنرانان سیاسی با تاکید بر بنیادی بودن کمال آرمان های امریکا به عنوان یک اصل تغییر ناپذیر، از موضوع اصلی طفره می روند. داستان امریکایی، اسطوره به معنای دقیق کلمه است. برای ایجاد اتحادی کامل و گرامی داشتن حقایق بدیهی و پشت سر گذاشتن”سرنوشت ملی” سنت روایت گری امریکا مظهر این دیدگاه اسطوره ای به عنوان داستان های اخلاقی است که در آن ایده امریکا خالص و بی نقص است و خود امریکایی ها نیز همه خوب و معصوم هستند. اما در درون این سنت اسطوره ای با خواندن گزینشی تاریخ، تضاد و تناقض ایجاد شده است.

استانداردهای دوگانه

این گزارش نگاهی به استاندارهای دوگانه ایالات متحده در تعامل با سایر ملت ها می اندازد:

اگر به سراسر جهان از برزیل تا کانادا، پاکستان تا کره جنوبی سفر کنید به مردمانی برخورد خواهید کرد که بارها و بارها نمونه هایی از معیارهای متناقض آمریکا را ارائه خواهند داد:

۱-         آمریکا به دموکراسی خود می بالد، پیوسته سایر کشورها را وادار می کند تا دموکراتیک شوند و کسانی را که از نظر دولتش، کمتر دموکراتیک هستند مورد سرزنش و انتقاد قرار می دهد. هرچند دموکراسی آمریکایی استثنائا غیردموکراتیک است! آنچه انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ ثابت کرد عدم اعتماد به دموکراسی پدران بنیان گذار آمریکا بود. سیستم الکترالِ آمریکا تعمدا دیکته می کند که کاندیدایی که بیشترین آرا را در سراسر آمریکا کسب می کند لزوما رئیس جمهور نخواهد شد، مانند انتخابات سال ۲۰۰۰٫ رای دهندگان فردی قرار نیست به طور مستقیم رئیس جمهور را انتخاب کنند بلکه می توانند الکترال کالج را انتخاب کنند که اعضای آن بر مبنای ایالت به ایالت تعیین می شود. تعداد الکتورها (افرادی که هیئت الکترال را تشکیل می دهند)به هر ایالت متناسب با جمعیت آن ایالت اختصاص یافته است. ساختار محرمانه فرایند انتخاباتی به گونه ای تصویر شده است که در انتخاباتت محرمانه کل موضوع در نهایت نه از طریق رای دهندگان بلکه از طریق نمایندگان آنها، سیاستمداران حرفه ای در کنگره تعیین خواهد شد.

۲-         ایالات متحده با ارائه پیشنهاد به احزاب سیاسی آمریکایی و تاثیر بر نتیجه انتخابات به هر طریقی اعلام می دارد که انتخابات باید آزاد و منصفانه باشد و از دخالت سایر کشورها در انتخاباتش ممانعت به عمل می آورد. هرچند خودش به طور عادی در انتخابات سایر کشورها مداخله می کند و روی احزاب سیاسی در کشورهای در حال توسعه سرمایه گذاری می کند؛ گاهی آشکارا از طریق سیا، گاهی از طریق سازمان های غیردولتی و رسانه ها، مثلا در دهه ۱۹۵۰، سیا سرمایه هایی برای حمایت از مبارزه تبلیغاتی رئیس جمهور کامیلا چمون اعطا و کاندیداهای مجلس لبنان را انتخاب کرد؛ سپس در گینه بریتانیا، بر طبق اصول دموکراتیک مانع از سرکار آمدن چدی جاگن منتخب در سال های ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۴ شد؛ سیا در سال ۱۹۶۶ برای رنه بارینتس رئیس جمهور بولیوی  ۶۰۰ هزار دلار طی تلاشی موفق برای تاثیرگذاری بر نتیجه انتخابات عمومی سرمایه گذاری کرد؛ و در دهه ۱۹۸۰ در نیکاراگوئه، میلیون ها دلار از طریق موهبت ملی که برای دموکراسی به ویژه در برابر سیا به وجود آمد، هزینه کرد تا از انتخابات دموکراسی ساندنیست ها ممانعت کند. ویلیام بلام در کتاب کشور جهان سومی، فهرستی از ۲۳ کشور ارائه می دهد که ایالات متحده در این کشورها «انتخابات را منحرف ساخته» و با فرایندی دموکراتیک در تضمین نتیجه مطلوب مداخله کرده است: ۱۹۴۸- دهه هفتاد ایتالیا، دهه ۱۹۵۰ لبنان، ۱۹۵۵ اندونزی، ۱۹۵۵ ویتنام، ۱۹۵۳-۶۴ گینه، ۱۹۵۸ نپال، ۱۹۷۴و۵ استرالیا، ۱۹۷۶ جامائیکا، ۱۹۸۴-۸۹ پاناما، ۱۹۸۴-۱۹۹۰ نیکاراگوئه، ۱۹۸۷-۸ هائیتی، ۱۹۹۱-۲ بلغارستان، ۱۹۹۶ روسیه، ۱۹۹۶ مغولستان، ۱۹۹۸ بوسنی. (ص ۱۴۰)

۳- دولت امریکا خودش را پیوسته در معرض تهدید “کشورهای جهان سوم” و “عاملان غیردولتی” می بیند؛ پس “تهدید روسیه”، “تهدید چین”، “تهدید کوبا”، “تهدید محور شرارت” و “تهدید تروریست” وجود دارد. هر چند، از نظر نظامی ایالات متحده قدرتمندترین کشور تاریخ است، و حتی اگر تمام کشورهای دیگر جهان تمام منابع نظامی خود را روی هم بگذارند قادر نخواهند بود تا تهدیدی واقعی برای ایالات متحده باشند. ارتش بسیار بزرگ ایالات متحده بیش از ۵/۲ برابر بزرگ تر از مجموع ارتش های ۹ کشور دشمن بالقوه او است: روسیه، چین، ایران، کره شمالی، عراق، لیبی، سوریه، سودان، کوبا. هیچ معادلی در جهان در برابر تمرکز قدرت نیروی رزمی هواپیما دریایی او وجود ندارد: گروه رزمی توان هسته ای که مثلا ناو هواپیمابر ایالات متحده را تشکیل می دهد عرشه ناو هواپیمابری به طول یک کیلومتر و روبنای بیست طبقه دارد، و قدرت نظامی متمرکز در یک گروه ناوی نسبت به توسعه یافته ترین کشورها می تواند از پس تمام نیروهای مسلحشان برآید. این کشور ۱۲ حامل این چنینی دارد ؛ غیر از ناو رونالد ریگان که در حال توسعه است. در حالی که قدرت های اروپایی هزینه دفاع را پس از فروپاشی دیوار برلین کاهش داده اند، چین هزینه دفاع را محدود می سازد و بودجه ارتش روسیه برداشته می شود، بودجه ایالات متحده از ۲۶۰ میلیارد دلار در اواسط دهه ۱۹۹۰ به ۳۲۹ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۲ افزایش می یابد. این رقم تا ۴۰۰ میلیارد دلار نیز خواهد رسید، نصف هزینه نظامی کل جهان. و این کشوری دموکراتیک است که ادعای تنفر از دولتی بزرگ را دارد!  امریکا هنوز احساس تهدید می کند، تا اندازه ای که بر نظامی کردن جو زمین اصرار دارد. برنامه جنگ ستارگان ایالات متحده با هدف “کنترل جو زمین”، “سلطه بر جو زمین” و “برتری در جو زمین”، گسترش سیستم های موشک ضدبالستیک مبتنی بر فضا، زمین و دریا و انواع سیستم های مداری را در ذهن دارد که می توانند به اهداف زمینی اصابت کنند.

۴- سیاست خارجی ایالات متحده ضمانت های اجرایی را به کشورهایی که به دنبال تسلیحات هسته ای هستند، تحمیل کرده است. تحریم های خزنده ای را به پاکستان و هندوستان برای توسعه این تسلیحات تحمیل کرد. کره شمالی را به دلیل دارا بودن زرادخانه هسته ای عاصی کرده است. هرچند، بزرگترین ذخیره تسلیحات هسته ای جهان را دارا است و تنها کشور جهان است که تاکنون از تسلیحات اتمی در جنگ استفاده کرده است (در هیروشیما و ناکازاکی)، سایر کشورها را وادار به امضا و تصویب پیمان منع کامل آزمایش هسته ای می کند، هر چند خودش از امضا امتناع کرده است. به علاوه، از انکار استفاده از اولین ضربه تسلیحات هسته ای یا حتی تهدید نسبت به امتناع از کاربرد این تسلیحات در برابر کشورهای فاقد توان هسته ای سر باز زده است. حتی تمایز پذیرفته شده بین تسلیحات هسته ای و غیر هسته ای را از بین برده است و استفاده از تسلیحات هسته ای در برابر اهدافی که توانایی مقاومت در برابر جنگ افزارهای معمولی را دارند، مانند پناهگاه های زیرزمینی، پیش بینی می کند. علاوه بر این، آماده استفاده از تسلیحات هسته ای برای اهداف غیر هسته ای مانند «عاملان غیر کشوری» یعنی گروه های تروریست با جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیکی است. در حالی که سایر کشورها را وادار به کنار گذاشتن طرح های هسته ای می سازد، توسعه و طراحی “ریز تسلیحات هسته ای” و از سر گیری مجدد آزمایشات هسته ای را هم چنان ادامه می دهد. بدتر این که : با پیشنهاد این که انواع جدید کلاهک های پیشرفته واقعا “آسیب های مشابه را کاهش می دهند” بی شرمانه به دنبال ادعای زمینه اخلاقی است؛ به عبارت دیگر، تسلیحات هسته ای کوچک می توانند شهروندان کمتری را نسبت به جنگ افزارهای معمولی از بین ببرند، ادعایی که هر چیزی را که درباره این تسلیحات می دانیم به مبارزه می طلبد. ایالات متحده طرح¬های محتمل¬الوقوعی برای ذخایر هسته¬ای هفت کشور دارد؛ روسیه، چین، عراق، کره شمالی، ایران، لیبی و سوریه. در تمام این مدت، سیاست  داخلی اش سیاست “تضمین امنیت منفی” باقی می ماند که بدین وسیله واشنگتن را ملزم به عدم استفاده از تسلیحات هسته ای در برابر جنگ افزارهای غیر هسته ای کرده است، مگر در صورت حمله به امریکا یا متحدانش.

۵- دولت امریکا تحریم هایی را به کشورهایی تحمیل می کند که ذخایر جنگ افزارهای بیولوژیکی یا شیمیایی را توسعه داده یا حفظ می کنند، از جمله عراق که نخستین بار توسط امریکا  زرادخانه اش تامین شد. هرچند، ایالات متحده بزرگترین ذخیره آبله، سیاه زخم و سایر تسلیحات بیولوژیکی جهان را در اختیار دارد، هم چنان در حال آزمایش عوامل بیماری زای تسلیحات جدید است. این کشور ۳۰ هزار تن تسلیحات شیمیایی دارد. و از حمایت ابتکار عمل سازمان ملل که توسعه تسلیحات شیمیایی و بیولوژیکی را منع می کند و از موافقت با هر نوع سنجش برای تقویت یافتن پیمان تسلیحات بیولوژیکی سر باز زده است.

۶- دولت ایالات متحده می گوید که شهروندان را نمی کشد، و “بمب های هوشمندش” تنها برای اهداف نظامی هستند. هر چند در نقش سیاست گذار جهان، زیر ساختارهای غیر نظامی را هدف می گیرد: تسهیلات گندزدایی آب، نیروگاه های برق، سدها، سیستم های کنترل سیل، آبیاری، ذخیره آب، ایستگاه های گاز، مراکز تحقیقات پزشکی، کارخانه های غذای کودک، تسهیلات فاضلاب ها، پل ها، تسهیلات حمل و نقل، کارخانجات پتروشیمی، کارخانه های کود شیمیایی، کارخانه های خودرو سازی نیز بیمارستانها، مدارس، ساختمان های صلیب سرخ، مناطق مسکونی، سفارتخانه ها و حتی دایره اخبار خارجی در جنگ افغانستان. طی یک عملیات جنگی مهم که بیش از ده سال به طول انجامید –جنگ ویتنام- سه کشور را بمباران کرد (ویتنام شمالی، کامبوج و لائوس)، حداقل سه میلیون شهروند را کشت. یک دهه قبل تر، کره شمالی را چنان بمباران کرد که هدف کم آورد. در پایان جنگ خلیج (فارس)، نیرنگش را ارتقا داد؛ اینکه کشوری می تواند تنها با تعداد اندکی تلفات، بمباران شود و سپس کشته شدگان در تصاویر تلویزیونی از ما دور نگاه داشته شدند.

به گونه ای ایلات متحده بر تمام امپراتوری های قبلی ، از قبیل امپراتوری های بریتانیا و فرانسه، اسپانیا و پرتقال، با قدرتی بی رحم و نفاقی مخل تفوق یافته لذا تنفر از امریکا بسیار فراتر از اهانت به قدرت های امپراتوری  تاریخی است. این خشم از آرژانتین تا زئیر نسبت به امریکا مبتنی بر این باور است؛ در حالی که سیاست خارجه اش درخواست و مطالبه “سازگاری و هماهنگی” از دیگران دارد، خودش از سازگاری و هماهنگی بسیار دور است؛ در حالی که دموکراسی و تنوع را به بقیه جهان می فروشد، در حقیقت عمیقا در رفتارش غیر دموکراتیک و نسبت به هر کشوری که با اعمالش مخالف باشد یا مسیر دیگری غیر از مسیر منتخب واشنگتن ارائه دهد بسیار بی گذشت است.

آمریکا و استانداردهای دوگانه

آمیت چادهوری رمان نویس و منتقد هندی، حکومت های مختلف آمریکا را با نخست وزیر سابق هند خانم ایندیرا گاندی مقایسه کرد:

آمریکا پیشگام بزرگ و متکی به خود دموکراسی در جهان مدرن است اما در عمل هرگاه دموکراسی در جلوی راه منافعش قرار گرفته با آن به عنوان مزاحم و بازدارنده برخورد کرده است. امریکا اکنون جنگ را به واسطه خواست مردم توجیه می کند، اما خواست مردم فلسطین بسیار کمتر از سنگ های فلسطینیان معنی داشته است. آمریکا برای ریشه کن کردن کمونیسم در افغانستان، یک گروه بنیادگرای مذهبی را ایجاد، مسلح و تجهیز کرد. برای سال ها، سیاست خارجی آمریکا همانند سیاست داخلی گاندی صرفا بر اساس گسترش حوزه نفوذ خود تنظیم شده است. تنها عموم مردم آمریکا می توانند سیاست نابجای آمریکا را در فشار قرار داده و تغییر دهند: اما منبع اصلی اطلاعات مردم آمریکا درباره سیاست خارجی کشورشان هالیوود و تصویر ترور و ترس از خیر و شر است. (ص ۵۹)

هارولد پینتر فیلمنامه نویس و بازیگر معروف حتی از این هم فراتر رفت. او نوشت «آمریکا درحالی که لباس مبدل نیروی خیر جهانی را به تن کرده است، مداخله ای با ثبات، نظام مند، ظالمانه و درمان گرانه در قدرت جهانی دارد» آمریکا «نسبت به حقوق بین الملل متکبر، بی تفاوت و بی توجه است، هم اعتنایی به سازمان ملل ندارد و هم در آن دخالت نابجا می کند: این، دولتی است که می توان آن را خطرناک ترین قدرتی دانست که جهان به خود دیده است، دولتی نابکار، اما در عین حال دولت نابکاری که از قدرتی اقتصادی و ارتشی بسیار بزرگ برخوردار است» اما همین یک آمریکا برای جهان کافی است. اکنون «انقلابی عمیق و نفرت از تجلی قدرت آمریکا و سرمایه داری جهانی به وجود آمده که در سراسر جهان در حال رشد است و به نوبه خود به قدرتی سهمگین تبدیل خواهد شد» (ص ۶۰)

سه دلیل متعارف تنفر از آمریکا: حمایت از اسرائیل؛ حمایت از دیکتاتورهای منطقه ای و مداخلات نظامی در کشورهای در حال توسعه

به هر جهت، هیچ کس واقعا نمی خواهد از مردم امریکا بیزار باشد. آنچه اکثر مردم دنیا از آن بیزارند، امریکا است؛ یک شخصیت سیاسی مبتنی بر: خشونت اقتدارگرا، استانداردهای دوگانه و منافع شخصی خودمحور و یک تازه به دوران رسیده که خود را برابر با تمام دنیا می داند. در حقیقت دلایل واضح بسیاری برای تنفر از امریکا وجود دارد. سه دلیل متعارف آن عبارتند از: حمایت امریکا از اسراییل، که این مسئله سبب شده تا بسیاری در دنیای عرب، اسراییل را به عنوان مستعمره امریکا که از لحاظ تسلیحات و سرمایه به وسیله آن کشور حمایت می شود، مفروض دارند. دلیل دوم حمایت امریکا از رژیم های اقتدارگرایی همچون: مصر، عربستان سعودی و الجزایر و دلیل سوم، مداخله نظامی امریکا در کشورهای در حال توسعه است. کاملا مشخص است که موارد فوق الذکر برای نفرت از آمریکا محسوب می شود.

دلایل عمیق تر تنفر جهانی از آمریکا

به علاوه، موارد دیگری نیز وجود دارد که به همان اندازه که نفرت برانگیزند، دوست داشتنی نیز هستند؛ مثلا فرهنگ محبوب آمریکایی از فیلم های هالیودی گرفته تا موسیقی پاپ، به یک میزان برانگیزنده عشق و نفرت بوده، گویی که هر دو احساس، بخش های تفکیک ناپذیر یک کل هستند. لذا آمریکا، غالبا به طور هم زمان اغواکننده و ترساننده است. برای درک دامنه و شدت نفرت از آمریکا، باید فراتر از دلایل واضح و آشکار، دلایل دیگر را نیز مورد بررسی قرار داد. بیزاری از آمریکا صرفا منحصر به گروه های خاص مثلا مسلمانان، بنیادگرایان یا روشنفکران چپ گرای اروپایی نیست. اگر چه به سختی می توان عمومیتی را در دنیای پست مدرن بر شمرد، ولی بیزاری از امریکا تا آن اندازه عمومیت دارد که بتوان آن را یک احساس جهانی قلمداد کرد. مسئله نفرت از امریکا، موضوعی است که بنیادگرایان را با لیبرال ها، عرب ها را با مردم امریکای لاتین، آسیا را با اروپا و کاناداییان را با بقیه جهان متحد می سازد. چنین پدیده جهان شمولی باید منطق نهفته ای داشته باشد. نفرت از امریکا ابعاد عمیق تری دارد. نفرت از امریکا در ضعف تحمیل شده به سایر جوامع و فرهنگ ها نهفته است که نمی گذارد آن ها به عنوان موجودیت هایی کامل و آزاد عمل کرده و آن گونه که دلشان می خواهد زندگی کنند. محدودیت فرهنگ ها صرفا به حوزه مسائل سیاسی محدود نشده و قلمروی ذهنی گسترده تری را شامل می شود:

نفاق آمریکایی و استفاده های مکرر از استانداردهای دوگانه

دلیل دیگر برای احساسات ضد امریکایی، دلیل هستی شناختی یعنی مرتبط با ماهیت اولیه هستی هست. این مسئله مجددا ما را به بحث های مرتبط به خدا بر می گرداند. بحث های هستی شناختی در مورد هستی خدا منصوب به سنت آنسلم چیزی مشابه این مطلب است: ” خداوند کاملترین موجود است. بودن بسیار کامل تر از نبودن است؛ بنابراین خدا وجود دارد”. البته این گونه استدلال، دور منطقی است. بحث های هستی شناختی این گونه نتیجه گیری می کنند که مفاهیم معین به صورت های مشخصی با یکدیگر مرتبط هستند. خداوند و شیطان به عنوان متضادهای یکدیگر در ارتباط هستند. بنابراین اگر شیطان وجود دارد، پس باید خدا نیز وجود داشته باشد. آمریکا نیز از طریق چنین منطق دوری و هستی شناختی با جهان در ارتباط است: چون تروریست ها شیطان هستند، امریکا خوب و شریف است. محور شرارت تلویحا در برابر امریکا و متحدانش که محور خوبی هستند، قرار می گیرد و این مسئله را نمی توان صرفا، یک مخالفت دوگانه مفروض داشت: عنصر هستی شناختی ، ماهیت هستی امریکا، امریکا را  به تنها خوب و تنها شریف، مبدل می سازد. بدین ترتیب، زیاد دور از انتظار نیست که شما خود را برگزیده خداوند و تاریخ مفروض بداری. چقدر ما از رهبران امریکایی، زمانی که مدعی می شوند که خداوند با آن ها است یا تاریخ آن ها را به کنش فراخوانده است، منزجر می شویم.

اما، خود را خوب تلقی کردن و سپس اعمال شیطانی انجام دادن، نفاق و ریاکاری را به مردم می نمایاند. بروس تن استاد گروه طراحی شهری و منطقه ای دانشگاه تنیس خاطر نشان می سازد: “مردم سرتاسر جهان مرتبا این سوال را مطرح می سازند که چرا ایالات متحده خواستار چیزی است که خود کاملا  برخلاف آن عمل می کند. چرا امریکا به دنبال تحمیل استانداردهایی است که آن ها را در مورد خود کاربردی نمی داند. چگونه امریکا می تواند خود را منبع خوبی تلقی نماید، در حالی که فقیران را از حقوق و نیازهای اساسی مانند آب و غذا محروم می سازد. مردم صحرای سفلی که به دلیل ایدز با مرگ دست و پنجه نرم می کنند، متعجب هستند که چگونه امریکا می تواند ابررایانه و بمب رادارگریز بسازد، ولی نمی تواند با تهیه AZT و سایر داروها به آن ها یاری رساند. مردمی که در جنگ های استوایی یا در حاشیه آن زندگی می کنند، نمی توانند بفهمند که چرا امریکا، از آن ها به دلیل نحوه استفاده از منابع حیاتی انتقاد می کند، در حالی که خود امریکا، محیط زیستش را تخریب کرده و تولید گازهای  گلخانه ای  از جمله دی اکسید کربن را افزایش می دهد. اروپاییان نمی توانند درک کنند که چرا امریکا از طرح جهانی حفاظت از محیط زیست، معاهدات مین های زمینی یا اقدامات مقتضی برای کنترل تسلیحات بیولوژیک و هسته ای حمایت نمی کند. برای اروپاییان این سوال وجود دارد که چرا امریکا به فروش گوشت وغلات آلوده به استرویید و نتایج منفی حاصل از اصلاح نژادی به اروپاییان پافشاری می کند. روسیه و کشورهای اروپای شرقی نمی توانند درک کنند که چرا امریکا مصمم به تحمیل مناسباتی اقتصادی به آن ها است که سبب ایجاد بی عدالتی در ابتدایی ترین معیارهای بشری می شود. کاناداییان از تاثیر فرهنگ امریکایی بر چامعه شان اظهار تاسف می کنند”

در خود جامعه امریکا نیز عناصری از نفاق وجود دارد. دادگاه ا.جی. سیمپسون دروغ نهادینه شده ای را برای جهانیان برجسته ساخت که شکل دهنده به مبانی قانون دادگاه های امریکایی است. دادگاه مزبور، هم چنین، توجه جهانیان را به این مسئله معطوف داشت که بسیاری از امریکاییان رنگین پوست نسبت به دولت خود خشمگین بوده و نسبت به عدالت موجود در سیستم حقوقی ایالات متحده قویا تردید دارند. دادگاه استیضاح کلینتون ، وجود نفاق در طبقه حاکم سیاسی را به نمایش گذاشت. سیاستمداران محافظه کاری که بسیاری از خود آن ها مرتکب سوءاستفاده جنسی بودند، هیچ گونه عذاب وجدانی از تلاش برای ترور سیاسی نداشتند. فاجعه انتخابات فلوریدا نفاق امریکا در خصوص دموکراسی را برجسته ساخت: عدم محاسبه تک تک آرای اشخاص تنها زمانی که در دموکراسی های نوپای کشورهای در حال توسعه اتفاق بیفتد، گناهی غیر قابل بخشش است. تمام مردم جهان به خوبی فهمیدند که دیوان عالی ایالات متحده به دلیلی غیر از شمارش تمام آرا، در خصوص نتیجه انتخابات تصمیم گیری کرد.

مردم سراسر جهان مرتب می پرسند: چرا مردم امریکا که از پیشرفته ترین سیستم آموزشی و موسسات تعلیمی برخوردار هستند، تا حد بسیاری زیادی نسبت به امور جهان بی خبرند. امریکاییان نام رهبران سایر کشورها حتی کشورهای متحد آن ها در غرب را نیز نمی دانند. آن ها از محل جغرافیایی سایر کشورها بی خبر و از تاریخ جهان بی اطلاع هستند. علاوه بر بی اطلاعی، ظاهرا آن ها اصلا اهمیتی برای این مسائل قائل نیستند. آنچه برای ان ها حائز اهمیت هست: خودروهایشان، خانه های دومشان، فرار از پرداخت مالیات و بنزین ارزان است. اما چرا آن ها نسبت به سایر دنیا بی تفاوت هستند. چرا امریکاییان موذیانه نسبت به دیگران سوءظن داشته و تا این حد نسبت به نیازها، خواسته ها و آرزوهای مردم سایر نقاط جهان بی تفاوت هستند چرا.

البته نه امریکا، نه دستگاه سیاسی آن و حتی بسیاری از مردم امریکا این سوال ها را نمی شنوند. ایالات متحده ممکت است یک جامعه باز باشد، ولی در عین حال دایره بسته ای است که نگرانی ها و صداهای خارج نمی تواند از دیوارهای تسخیر ناپذیر هستی شناختی آن به درون نفوذ نماید. دیگرانی که از منظر هستی شناختی خوب فرض نمی شوند، می توانند به مردم خوب، بی گناه، شریف و برگزیده خدا و تاریخ چه بگویند. و اگر اصلا امریکا به آن ها توجهی نداشته باشد، آیا چیز دیگری به جزء این اظهار نظر مسلم وجود دارد که: هر چه برای امریکا خوب است، ضرورتا برای دیگران نیز خوب است. جای تعجب نیست اگر امریکاییان دائما خود را با پرچم که سمبل خوبی هستی شناختی آن ها است، می پوشانند. از آنجا که پرچم بیانگر همه خوبی ها است، از منظر امرییکاییان باید از تمام جوانب مورد تکریم و تمجید قرار گیرد. ولی از دید سایر مردم دنیا، آن پرچم صرفا به عنوان یک قطعه پاچه است که به دور عقاید خیالی و توهمی امریکاییان در مورد معصومیت و خوبی شان پیچیده شده و در سلفون سرمایه داری امریکایی بسته بندی شده است. رسانه های گروهی ایالات متحده ، دورویی امریکایی را در سطح جهانی منعکس می کنند و این یک طرح برای دور باطل نفرت محسوب می شود. نفرت سبب ایجاد نفرت می شود: پیش فرض های هستی شناختی در مورد خوبی سبب ترویج نفرت برخاسته از هستی شناختی شده و این مسئله نتیجه غیر قابل اجتناب آن را به همراه دارد.

۱۵۰ وتو در چهار سال!

بعد از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده پیشتاز تاسیس سازمان ملل و ابتکارات این سازمان نظیر اعلامیه جهانی حقوق بشر به عنوان نهادی برای پیشبرد «دموکراسی» و «آزادی» مطابق با مدل غربی و به مثابه ارزشی جهانی بود. در سراسر تاریخ سازمان ملل، ایالات متحده پیوسته تمامی قطعنامه ها و اعلامیه هایی را که اولویت ها یا منافع اقتصادی خودش را تامین نمی کرده، وتو کرده است. ویلیام بوگ می نویسد: «واشنگتن با نظمی قابل توجه خود را تنها و گاه به همراه یک یا دو کشور دیگر در مقابل قطعنامه های مجمع عمومی که با هدف پیشبرد حقوق بشر، صلح، خلع سلاح هسته ای، عدالت اقتصادی، نبرد علیه آپارتاید آفریقای جنوبی و بی قانونی اسرائیل و دیگر موارد مترقیانه تدوین می شوند، می یابد» بلوم ۱۵۰ مورد را عنوان می کند که از ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۷ ایالات متحده به تنهایی قطعنامه های سازمان ملل را وتو کرده است.

نمونه هایی از رفتارهای ضد بشری دولت آمریکا

ایالات متحده مدام با ابتکارات مهم حقوق بشری سازمان ملل، مخالفت کرده است. ایالات متحده یکی از دو کشوری است – دیگری عراق است- که کنوانسیون برجسته ۱۹۸۹ سازمان ملل در رابطه با حقوق کودک را تصویب نکرده است. همچنین آرای مثبت خویش به دو معاهده منع کاربرد مین های زمینی و نیز تاسیس دادگاه کیفری بین المللی را پس گرفت. مطابق با گزارش کمیته سازمان ملل علیه شکنجه که بر اعمال اعضای کنوانسیون نظارت می کند، ایالات متحده پیوسته کنوانسیون جهانی منع شکنجه را نقض کرده است: به عنوان نمونه گرین برتس همواره زندانیان را در ویتنام به هنگام بازجویی شکنجه می کرده است. سیا مکررا، کسانی را که به عضویت سازمان های مهاجرتی شوروی در اروپای غربی در می آمدند مورد شکنجه قرار می داد. ایالات متحده ساواک، سرویس مخفی بدنام شاه ایران را آموزش می داد. همچنین با بهره گیری از تکنیک ها و تکنولوژی های شکنجه به آموزش و تجهیز سرویس های اطلاعاتی بولیوی، اروگوئه، برزیل و اسرائیل می پرداخت. همان طور که بلوم اشاره کرده است ایالات متحده در ۱۹۸۲ و ۱۹۸۳ به تنهایی با اعلامیه ای که برخورداری از آموزش، کار، مراقبت های بهداشتی، تغذیه مناسب و توسعه ملی را بخشی از حقوق بشر می دانست مخالفت کرد. چنین به نظر می رسد که حتی پس از گذشت ۱۳ سال رویکردهای رسمی ایالات متحده ملایم تر نشده است. در سال ۱۹۹۶ ایالات متحده در اجلاس جهانی غذا که با حمایت سازمان ملل برگزار شده بود با بندی از بیانیه سران که ناظر بر «حق هر کس در دسترسی به غذای سالم و مقوی» است، مخالفت کرد. ایالات متحده اصرار می ورزید که «حق دسترسی به غذا را به رسمیت نمی شناسد. در مقابل، واشنگتن فقط از تجارت آزاد پشتیبانی کرده است.

به طور کلی، ایالات متحده از اشخاصی [حقوقی] نظیر برنامه توسعه ملل متحد، سازمان آموزشی، فرهنگی و علمی سازمان ملل متحد (یونسکو) و کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل بهره اندکی می برد. اما نهادی که آمریکا کنترل کامل آن را به دست دارد سازمان تجارت جهانی است. در واقع می توان گفت سازمان تجارت جهانی مهمترین ابزار برای حفظ «نوامپریالیسم» آمریکایی است.

انحصارهای رسانه ای غول های بزرگ رسانه ای دنیا

غول های رسانه ای دنیا در خدمت امپریالیسم آمریکا

آمریکا به ندرت باقی ملت ها را چیزی جز مهاجم می بیند یا می شنود. همان طور که جیم دیتور، استاد علوم سیاسی دانشگاه هاوایی و آینده نگر مشهور خاطرنشان می سازد: «طرد بقیه جهان از جلوی دید آمریکایی ها یکی از آزاردهنده ترین واقعیات در جامعه آمریکا است. ایالات متحده حتی به رغم برخورداری از سیستم رسانه ای غول پیکری که با تکنولوژی های به روز و کارآمد فعالیت می کند چونان جامعه ای بسته به روی اطلاعات، واقعیت ها و عقاید سایر نقاط جهان عمل می کند. جای تعجب نیست که آمریکایی ها به عنوان تمام جهان محسوب می شوند در حالی که از رشد احساس تنفر نسبت به ایالات متحده در باقی ملت ها ناآگاه هستند.»

رسانه های آمریکایی بخشی از این بدنامی هستند. به استثناء دو گروه روزنامه های بین المللی و اخبار خارجی که فقدان آن ها به چشم می خورد، تلویزیون تنها رسانه ای است که شهروندان بیش از دیگر وسایل ارتباط جمعی از آن استفاده می کنند. عملکرد بیرون از مرزهای بین المللی تنها برای گزارش مصیبت ها و جنگ های هدایت شده آمریکایی برنامه ریزی شده است. انواع صداهای مخالف و معاند از آن رو سانسور می شوند که بتوان رسانه ای آرام و تک فرهنگی طراحی کرد که مصرف گرایی، تجارت و منافع دولت و نخبگان قدرت را تأمین کند و انبوه مردم را نیز نطیع و سرگرم سازد. این عملکرد تنها نتیجه «بازار آزاد»ی نیست که به عنوان قانن طبیعی عمل می کند، بلکه محصول سیاست حکومتی آگاهانه است.

از زمان ریاست جمهوری ریگان، ایالات متحده به مرور دست از تنظیم صنعت رسانه ای خود برداشت و حمله به آیین نامه های بین المللی را وجهه همت خویش قرار داد که پیامد طبیعی آن تجمع قدرت رسانه های جهانی در دستان کمتری بود. در سال ۱۹۸۳ وقتی بن باگدیکیان انحصار رسانه ای را منتشر کرد مالکیت رسانه ای در دستان ۵۰ شرکت فراملیتی متمرکز بود. در سال ۲۰۰۲ تنها ۹ شرکت فراملیتی بر رسانه های آمریکایی و نیز جهانی تسلط داشتند: ای.او.ال تایم وارنر، دیزنی، برتلشمان، ویاکام، نیوز کورپوریشن، تی سی آی، ژنرال الکتریک (مالک ان.بی.سی)، سونی (مالک کلمبیا، تری استار پیکچرز و منافع عظیم ضبط) و سیگرام (مالک یونیورسال فیلم و منافع مربوط به موزیک). بنابراین یک ابرصنعت جهانی هم چیز را به صورت مجازی تهیه می کند و مردم ایالات متحده آن را روی صفحه نمایش و از طریق امواج هوایی و در کتاب و اینترنت می بینند و می شنوند.

این غول های رسانه ای مانند یک لابی قدرتمند در سه سطح ملی، منطقه ای و جهانی عمل می کنند. آن ها تنها در واشنگتن سالانه بالغ بر ۱۲۵ میلیون دلار در مقابل محدودیت های مالکیت هزینه می کنند. این رسانه ها نه تنها در {تنظیم} قوانین و آیین نامه های بین المللی دخالت جدی دارند بلکه نقش مهمی در صورت دادن و هدایت آیین نامه های بین المللی دارند. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۰ شرکت های رسانه ای بزرگ تمام تلاش ها را به سمت توسعه تجارت با چین سوق دادند و در برابر کسانی که از بابت آزادی بیان و نشریات آزاد ابراز نگرانی می کردند دست به هجمه تبلیغاتی زدند. پیشتر آن ها از اهرم های ایالات متحده برای باز کردن بازارهای هندی روی تلویزیون ماهواره ای نیز استفاده کردند. به تعبیر مارک کریسپین مایلر در کتاب ملت بزرگترین تهدید این کارتل رسانه ای برای ایالات متحده «تبلیغات است، حال چه از نوع تجاری و چه از نوع سیاسی». تحت تسلط ای.او.ال. تایم وارنر، ژنرال الکتریک ویاکام و دیگر کمپانی های رسانه ای «خبر، به استثنائاتی، نسخه دیگری از سرگرمی است که کارتل بی وقفه آن را داد و ستد می کند». میلر می نویسد این تأسیسات در نهایت دشمن رفاه و آسایش مردم هستند. در حالی که ما نیاز داریم حقیقت را درباره این قبیل شرکت ها بدانیم منفعت آنها اغلب در جلوگیری از انتشار حقایق است (مثل کارهای مبلغانشان). در حالی که پول و زمان زیادی برای فهمیدن حقیقت باید هزینه کرد، شرکت های اصلی  ترجیح می دهند هزینه های مورد نیاز روزنامه نگاری را قطع کرده و بیشتر داستان های مستهجنی را می پسندند که بتوانند ساعت های متمادی به وراجی بپردازند (تا پیش از ۱۱ سپتامبر مونیکا بود. پس از آن سووایور و چاندرا لوی، در حالی که پس از آن روز مهلک ما سیاه زخم داشته ایم که مبنای فیلم هایی بود که به سفارش پنتاگون ساخته می شدند) بر این ها باید افزود که مخاطبان مورد پسند کارتل، آن طیف از جمعیت هستند که شیفته تبلیغات اند که این به معنی طرد کامل طبقه کارگر و فقرا است. در حالی که مطبوعات باید ما را در برابر کسانی که از قوای حکومتی سوءاستفاده می کنند مورد حمایت قرار دهند، تولید محصول برای پنتاگون و کاخ سفید را که از افشای خطاها و جرایم خود جلوگیری می کنند، ترجیح می دهند. رؤسای بزرگ رسانه ها خواهان الطاف بزرگ از سوی حکومت هستند اما گزارشگران از خطر تهدید همین منافع خبری در هراس اند. به دلیل این ادب و نزاکت (و البته اضطراب رایج در جهان) پوشش دولتی ایالات متحده اندکی سالم تر از خبرپراکنی های محلی در ریاض است.

رسانه ها اگر به منفعت عمومی اختصاص می داشتند {بیان} عملکرد ضعیف سیا، اف بی آی، اف آ آ و سی دی سی را مورد بازجویی و تفحص قرار می دادند تا اینکه این آژانس ها {عملکرد} خود را در راستای حمایت از ما ارتقا دهند، اما تیم ای خبری (درست مثل کنگره) حتی زحمت سر کشیدن به این وادی را به خودشان نداده اند. به همین قیاس، وقتی پای منفعت عمومی در میان است، رسانه ها باید تمام تهدیدهای جاری که امنیت ما را هدف می گیرند، گزارش دهند از جمله کلینیک هایی که سقط جنین غیرقانونی انجام می دهند ولی در عمل دست به نوعی تروریسم زیستی (بیوتروریسم) می زنند؛ اما روزنامه نگاران تلویزیونی به این دست امور بی علاقه و بی میل هستند… بنابراین رسانه ها باید اموری مثل هجوم دولت به آزادی های مدنی از قبیل بازداشت جمعی، نقض حریم خصوصی، نظارت افزایش یافته، تعلیق امتیاز وکیل – موکل، تشویق به جاسوسی، هشدار در مورد ابزار مخالفت، تصاویر سانسور شده، روزنامه های عمومی توقیف شده، بازدیدهای سرزده سرویس مخفی و غیره را برجسته کنند نه اینکه خود وارد این دست بازی ها شوند. رسانه ها نباید طوطی وار صحبت های پنتاگون را درباره جنگ های معاصر انتقال دهند. به دلیل این چنین گزارش های خوش نمایی و در غفلت از افکار عمومی در آن سوی مرزها – که واقعاً درباره ما چه فکری می کنند – آن ها ما را عشرت طلب و خودرأی می خوانند. چیزهای زیادی درباره این سوءاستفاده ها و از این قبیل مصیبت ها به خصوص در ارتباط با جمهوری خواهان وجود دارد؛ ارتباطی که بین بوش و خانواده بن لدن درباره حقه های مستمر در فلوریدا وجود دارد که رسانه ها خواستار فهماندن آن ها به مردم هستند البته اگر نسبت به منافع عمومی بی میل نباشند.

به طور خلاصه به نظر می رسد فعالیت بخش های خبری رسانه های گروهی علیه منافع عمومی و به سود شرکت های مادر، مبلغان آن ها و دولت بوش است. چنین وضعیتی کاملاً برخلاف {منافع} ایالات متحده است. تنها هدف مطبوعات کمک به ما در اداره کردن حکومت است نه عکس آن. ما در مقام شهروندان یک دموکراسی حق داریم و باید از آنچه که در «وطنمان» یا در جهان فراخ تر رخ می دهد، آگاه باشیم. بدون این آگاهی ما نمی توانیم امنیت داشته باشیم یا آزاد زندگی کنیم.

چنین سیستم رسانه ای فوق العاده متمرکز و کنترل شده ای را به سختی می توان «مطبوعات آزاد» نامید. به گفته فیلیت نایتلی، نویسنده و خبرنگار معروف جنگ در شاخصی برای سانسور، یک روزنامه آزاد مباحث پس از ۱۱ سپتامبر را به «سوءاستفاده، تحریک، حملات شخصی، اتهام فتنه انگیزی و رعب و وحشت توسط مفسران و روشنفکران یا همین مردمی که ما خواهان شنیدن صدایشان هستیم و به محاق رفته اند تقلیل نخواهد داد». یک روزنامه آزاد بنا به تعبیر رابرت مکنزی، به صورت غیر انتقادی به بازتولید و نشر کثافت کاری های پنتاگون برای کسانی که «از نابرابری موجود و حفظ وضع موجود بهره مند می شوند» نخواهد پرداخت. رسانه آمریکایی در وهله اول مخاطب آمریکایی را در جهل نسبت به وضعیت دیگر نقاط جهان نگه می دارد؛ این رسانه بیشتر علاقمند به تولید مصرف کنندگان شاد است نه افراد آگاه و مطلع یا شهروندان آزاداندیشی که دولتشان را به دلیل سیاست خارجی اش تخطئه کنند. این رسانه نقش خود را عمدتاً از طریق سانسور و جانبداری های زیرکانه اجرا می کند. ابر- سوداگرایی علیه فعالیت سیاسی، ارزش های شهروندی و نیز فعالیت های ضد بازاری، جانبداری ضمنی می کند و تمایل دارد مصرف گرایی، نابرابری طبقاتی و به اصطلاح «فردگرایی» را طبیعی و نیکو جلوه دهد. به گفته مکنزی نبوغ رسانه ای آمریکا «این است که سانسورهای آن واضح و آشکار نیست. جرج اورول نیز در مقدمه منتشر نشده کتاب مزرعه حیوانات می گوید: سانسور در جوامع آزاد نسبت به کشورهای دیکتاتوری خیلی ماهرانه و تمام و کمال انجام می شود چون عقاید منفور مسکوت باقی می مانند و واقعیات ناجور محبوس می شوند بدون آنکه هیچ نیازی به تحریم رسمی داشته باشند».

بیشتر امریکایی ها اطمینان دارند که از مطبوعات آزاد برخوردار هستند و ایالات متحده سعی در پیشرفت آزادی و حقوق بشر در جهان دارد و نیز ثروت ایالات متحده حاصل تجارت آزاد است. همچنین معتقد هستند که شیوه زندگی آمریکایی بهترین روش زندگی ابداع شده در تاریخ بشریت است. بنابراین عشق و آرزوی هرکسی این است که امریکایی باشد. و در عبارت معروف لینکلن آمده است که «ایالات متحده بالاترین و بهترین امید بشریت به شمار می رود» و اگر دیگر ملت های جهان غیر از این درباره ایالات متحده فکر کنند به فرض؛ اینکه ایالات متحده نماد ترس و نفرت است، شوکه کننده خواهد بود.

خفقان ابرامپریالیستی، علت ناتوانی آمریکایی ها در درک فرهنگ سایر ملل 

زمانی که سایر نقاط جهان زیر بار دستاوردهای فرهنگ آمریکا خاموش می شوند، آمریکایی ها خود را در برابر فرهنگ های غیرآمریکایی کاملا محفوظ می دانند. این یکی از دلایلی است که چرا بسیاری از مردم امریکا نمی توانند اعماق خشم بر آمدۀ آن ها را تصور کنند. با استناد به یادداشت های ورتیم: به نظر می رسد آن ها قادر به تصور زندگی خود در هر پوششی به غیر از آنچه خودشان در دام آن گرفتارند، نیستند و چگونه می توانند این گونه باشند وقتی که چشم انداز فرهنگی شان سراسر یکنواخت است. کاملاً غیر طبیعی است از کسی که منحصراَ به استفاده محدود از رسانه های امریکایی روی آورده، انتظار داشت که بخواهد پویایی فرهنگ عرب را درک کند یا ستایش لازم را از مبارزه برای بقا در روستاهای آفریقایی داشته باشد. ما در اینجا با شکست جمیع تصورات امریکایی رو به رو هستیم، که حداقل برخی از ریشه های آن نارسایی خفیف صنایع تولید فرهنگی ایالات متحده را ندارد و باز گذاشتن راه را برای هر فرد خارجی رد می کند. به طور خلاصه، امریکایی ها خود قربانی شده اند و گرفتار خفقان فرهنگ ابر – امپریالیستی امریکا هستند. بدین ترتیب سوالی که مطرح می شود این است که اگر اکثریت امریکایی ها از قابلیت ها و امکانات دیگر فرهنگ ها بی اطلاع باشند، آیا خود را به این دلیل از رواج  بیش از حد ابر –امپریالیسم فرهنگ مخصوص خود مبری می دانند؟ از بی گناهی ایالات متحده چطور؟ آیا شهروندان امریکایی کاملاً بدون حس زندگی از ویروس اچ آی وی قابل سرزنش تر هستند؟ آیا می توان شهروندان امریکایی بی اطلاع از بیوتروریسم فرهنگ خود را معذور داشت؟ ناآگاهی در این مورد عمدی به نظر می رسد. همانطور که مارگات ورتیم اشاره می کند : «این طور به نظر می رسد که تعداد کمی از امریکایی ها به داشتن اطلاعات در رابطه با گزینه های فرهنگ های دیگر علاقه نشان می دهند؛ تعداد بسیار کمی آمادۀ تعامل با انتخاب ها و روش های زندگی مردمان دیگر هستند. در سرزمین آزاد، آیینی که پر رنگ شده بیان می کند که قدرت استقلال بیش از اندازه این است که تنها یک نفر مجاز به انجام هر کاری است و آن راه ما است.»

با رهبری جهانی سازی آمریکا خسارات زیادی به فرهنگ های جهان وارد شده است. ضامن آرامش شهروندان آمریکایی برای حفظ چیزی که ما می توانیم آن را تنوع زیستی فرهنگی بنامیم. شهروندان آمریکایی نمی تواننند بیش از این، از بار مسئولیت و حفظ تمامیت اخلاقی برای فرار از وظیفه خود برای مشارکت در حفظ تنوع زیستی واقعی شانه خالی کنند. نتیجه ادامه این گریز تنها افزایش میزان تنفر از خارج از کشور و بازتاب متقابل آن در داخل است.

دلایل نفرت مسلمانان از آمریکا

این گزارش به یکی از مهمترین دلایل نفرت مسلمانان از دولت ایالات متحده آمریکا می پردازد که از یک سو به حمایت بی قید و شرط از رژیم صهیونیستی می پردازد و از سوی دیگر در قالب های مختلف (خصوصا در تولیدات هنری و رسانه ای) اسلام ستیزی را در میان مخاطبین خود ترویج می نماید. گفتنی است در این زمینه نیز یاداشت های تکمیلی فراوانی وجود دارد و این گزارش، تنها خلاصه ای از دیدگاه های نویسنده در کتاب «چرا مردم از آمریکا متنفرند» می باشد:

یک دلیل نفرت مردم از آمریکا 

رابرت فیسک خبرنگار پیش کسوت بریتانیا در خاورمیانه می گوید پس از سلسله سخنرانی هایی در سال ۲۰۰۲ در آمریکا با عنوان «۱۱ سپتامبر: بپرسید چه کسی آن را انجام دا اما به خاطر خدا نپرسید چرا!» یک افسر بازنشسته نیروی دریایی ایالات متحده که تجربیات شخصی خود از جنگ خاورمیانه در سال ۱۹۷۳ را تعریف می کرد به من گفت: «زمانی که هواپیماها و تانک های کشورمان را در تلویزیون دیدم که برای حمله به فلسطینی ها استفاده می شدند توانستم بفهمم که چرا مردم از آمریکا متنفرند!»

استاندارهای دوگانه 

کریس توئنزینگ سردبیر بسیار محترم میدل ایست ریپورت، بگومگوی خودش را با خدمتکاری که حوالی کانال سوئز ملاقات کرده بود، توصیف می کند. کریس می نویسد: «وقتی در کافه او چای می نوشیدم یک صندلی آورد که با هم گپی بزنیم؛ چیزی از گفتگوی دلپذیر ما نمی گذشت که او در چشم های من نگریست و گفت: حالا می خواهم یک سوال صریح از تو بپرسم، چرا آمریکایی ها از ما متنفر هستند؟ وقتی او در حال توضیح منظور خود بود و من هم همین کار را می کردم چند نظر راجع به اینکه چرا دیگران از ما متنفر هستند ارائه کردیم. تعدادی از قطعنامه های سازمان ملل آشکارا اشغال کرانه غربی، نوار غزه و اورشلیم غربی توسط اسرائیل را به عنوان عملی غیرقانونی شناخته اند. با این وجود هنوز اسرائیل ۴۰ درصد از تمام کمک های خارجی ایالات متحده را – بیش از مجموع کمک های خارجی سالانه ایالات متحده با بیش از ۵/۳ میلیارد دلار سالانه در سال های اخیر –حدود ۵۰۰ دلار برای هر شهروند اسرائیلی دریافت می کند. (به طور متوسط در پایان سال هر مصری ۶۵۶ دلار درآمد دارد) اسرائیل تمام این کمک ها را برای ساختن شهرک های جدید در اراضی فلسطینی و خرید هواپیما و بالگردهای جنگی ساخت آمریکا، صرف می کند. مستخدم پرسید: چرا آمریکایی ها از اسرائیل حمایت می کنند در حالی که اسرائیل عرب ها را سرکوب می کند؟ او ادامه داد که: شواهد آشکار نشان می دهند که تحریم اقتصادی تحت رهبری آمریکا علیه عراق، شهروندان عراقی را در زحمت انداخت در حالی که به سختی رژیم صدام را تحت تاثیر قرار می داد. یک بررسی یونیسف که نظرات او را تائید می کرد، حاکی از آن بود که اگر تحریم ها نبودند ۵۰۰ هزار کودک زیر ۵سال می توانستند امروز زنده باشند. مستخدم مخالفتش را ابراز داشت که مطمئنا کودکان عراقی دشمنان صلح و امنیت جهانی نبودند، هرچند یک دیکتاتور وحشی بر آنها حکومت می کرد.

ایالت متحده تمدید تحریم ها علیه عراق را اعلام کرد زیرا صدام حسین قطعنامه های سازمان ملل را زیر پا می گذاشت ولی آمریکا با اسرائیل همراه ماند وقتی اسرائیل قطعنامه ۲۴۲ سازمان ملل را (که در آن خواهان خروج نیروهای اسرائیلی از سرزمین های اشغالی جنگ ۱۹۶۷ بود) بیش از سی سال زیر پا گذاشته بود. عرب ها و مسلمانان از این مسائل و دیگر سیاست های آمریکا آزرده هستند. تنها منطقی که آن جوان مصری می توانست ببیند، این بود که آمریکا جنگ جهان گستری را علیه اسلام دنبال می کند که در آن قربانیان عموما مسلمانان هستند.

اسلام ستیزی در شرق شناسی

سنت جدلی گزارش علیه اسلام با جان اهل دمشق (متوفی به سال ۷۴۸ میلادی) شروع شد که این دین را تهدیدی علیه مذهب، وحشی، شیطانی، شهوانی و متروک، متعصب و غیر قابل انعطاف معرفی می کرد که بر تمام هنجارهای زندگی مسیحی تحمیل شده است. جان اهل دمشق از اساس ” اسلام را فریبی مذهبی جلوه داد که از ابتدا برای تسهیل تجاوز و حمله و شهوت منشعب شده” و بدین ترتیب کوشید با نمایاندن آن به صورت چیزی که نمی توانست باشد جلوی هر گونه شناخت واقعی از این دین را بگیرد. نورمن دانیل در فصل دوم کتابش با عنوان ” قهرمانان و اعراب مسلمان” این رویکرد را ” جهل عالمانه” توصیف می کند که به صورت استراتژیک برای اهداف تبلیغاتی به کار گرفته شده بود. کلیشه های خام جان دمشقی تاثیری بلند مدت بر تولیدات (محصولات) آموزشی و فرهنگی غرب داشت . دانیل می گوید: “واکنش مسیحیان صدر به اسلام درست شبیه به این چیزی است که تا این اواخر ادامه داشته است. سنتی که دامه دار بوده و هنوز زنده است.” این سنت را امروزه با عنوان شرق شناسی می شناسیم که به اسلام هراسی تعبیر می شود: “ترس و دشمنی نامعقول با اسلام و مسلمانان”.  دانیل توضیح می دهد که رمان سلمان رشدی با عنوان “آیات شیطانی” (۱۹۸۸) یک مثال معاصر در این زمینه است” شیوه های امروزی تغییر کرده است اما موضوع دائمی است” .

ادوارد سعید نویسنده مطالعه کلاسیک شرق شناسی (۱۹۷۸) است که نشان داده است چگونه تصویر اصلی مسلمانان به عنوان جنگ طلبان، قاتلان بی رحم، فسادکاران، راحت طلبان ضعیف و مردمی که تحت قوانین طبیعی زندگی می کنند، در ادبیات غرب توسعه یافته و این تصویر در برابر تغییر مقاومت می کند و فرض اصلی همیشه این بوده است که شکست مسلمانان به عنوان مردم و جوامع، ریشه در عقاید آنها داشته است.

این موضوع فقط مختص شرق شناسی نیست. برای قرن ها دانشمندان، آفریقایی ها را به عنوان یک نژاد پست تر، بردگان ذاتی، چوب برها و افردا تشنه آب می پنداشتند. این تعصبی نسبت به نهادهای غیرمتعارف به وجود می آورد – مانند برده داری در ایالات جنوبی آمریکا که با کلماتی زیبا لاپوشانی می شد-  برده داری با علم و جستجوی علمی ساختاربندی شده در آناتومی، بیولوژی و نهایتا ژنتیک، حمایت می شد. نتایج سیاسی و اجتماعی این نگرش ها هنوز هم باعث مشکلاتی در روابط نژادی بین سیاه و سفید در آمریکا است.

اسلام ستیزی جناح راست در آمریکا

زبان جناح راست، همانگونه که کارینا رولینز، دبیر نشریه امریکن اینترپرایز نشان می دهد، خصمانه و مصالحه ناپذیر است. او می نویسد «فرهنگ اسلامی ذاتا ضدغرب و پر از نفرت است «هیچ مدرکی وجود ندارد که اثبات کند مسلمانانی که در آمریکا زندگی می کنند ضرورتا میهن پرستانی بزرگ هستند» این گفته پرزیدنت بوش که «اسلام دشمن ما نیست» هرچند هم با نیت خوبی گفته شده باشد باز «ارزیابی ای بی اساس است» «اسلام دینی امپریالیستی است» و امروز این «دشمن تازه نفس در دروازه تمدن ایستاده است» دان فدر، ستون نویس و سرمقاله نویس بوستون هرالد معتقد است تروریسم نه یک «انحراف» بلکه «عملا یک هنجار» در فرهنگ اسلامی است:

از قرن هفتم که اسلام از شبه جزیره عربستان گسترش یافت تا قرن ۱۷ اسلام با شمشیر از پیرنیز (نام کوهستانی بین فرانسه و اسپانیا) تا فیلیپین پیش رفت. این جریان تنها در دروازه وین متوقف شد. از افول امپراطوری عثمانی تا دهه ۱۹۷۰ اسلام عقب رفت و امروز سرشار از نفت، جمعیت مازاد، مهاجرت و برخاستن از بنیادگرایی است. اسلام در حال گسترش دوباره است و به جای مردان وحشی اسب سوار، بیرق های آن توسط پارتیزان ها، تروریست ها، حکومت های دینی و حاکمان مستبد حمل می شود.

تمامی نظرات و موضع گیری های جناح راست به گونه ای نسبتا منظم در مقاله ای طولانی به قلم ویکتور داویس هانسون گردآوری شده است. او نوشت «آنها از ما متنفر هستند زیرا فرهنگ آنها عقب مانده و فاسد است» و زیرا «آنها از نسبت به قدرت و پرستیژ ما حسادت می کنند.»

تصویر «خشونت فردی و جمعی» به مثابه راه مشروع حفظ تمدن غرب

در تاریخ امریکا، اسطوره و واقعیت، خشونت فردی و جمعی، دولت را خلق کردند. عدم توانایی در فراهم نمودن عدالت و امنیت و ابزار موثر قانون بودن، دولت را به راهی می برد که به منابع خشونت گروهی و فردی جهت اطمینان از صیانت نفس مردم، مشروعیت می بخشد، بدین روش، ایشان می توانند دولت – ملت را به عنوان شکلی از واقعیت جامه عمل بپوشانند. سرنوشت آشکار ماموریت امریکا با خشونت نیست، بلکه دیدگاهی مبتنی بر ضرورت ذاتی، اجتناب ناپذیر و پایدار خشونت برای حفظ تمدن است. غرب اسطوره ای را می گستراند که در آن شر، لجوج است و تنها می باید ریشه کن شود، چنین عدالتی، نهایتا، با ریختن خون اقامه می شود و آزادی در راستای واکنش مسلحانه، مستقر می گردد. بنابراین خشونت، مسیر امن و مشروعیت بخش پایان تضاد است.

اگر متوسل شدن به خشونت بخش اصلی و ضروری باطن امریکا محسوب شود، پس شدت تجسم خشونت در قالب یک فرایند ارتباطی امری ضروری می نماید. لوئیس لایهام ویراستار مجله هارپر اظهار می کند که در تابستان سال ۱۹۶۵ مک نامارا وزیر دفاع دولت امریکا از بمباران هوایی شهر سایگون در ویتنام که نهایتا منجر به کشته شدن بیش از دو میلیون نفر انسان شد، به عنوان ابزاری برای ارتباط و تعامل دفاع کرد. بدین معنا بمب ها به عنوان ابزاری استعاری برای تفهیم پیروزی غیر قابل اجتناب امریکا بر ویتنام شمالی محسوب می شد که ویتنامی ها باید آن را درک می کردند و البته درک معنا و مفهوم اصلی آن بمب هایی که هواپیمای امریکایی روی اهداف نظامی و غیر نظامی ریختند به مراتب مهمتر از درک توان تاکتیکی امریکا است. آری این فرض نه چندان منحصر به فرد محصول و دستاورد جامعه ای است که می خواهد خودش را در قالب و چارچوب خشونت بیان کند. آنچه واقعیت داشت آن تصاویری از جنگ بود که بر پرده های نمایش ظاهر می شد و آنچه که واقعیت نداشت وجود درد، رنج و عذاب، مرگ و تحریف بود.

آمریکا نه تنها ملتی است که در آن، خشونت تصادفی، یک واقعه جاری و روزمره است بلکه احتمال کشته شدن به وسیله یک سارق مسلح تنها به خاطر چند دلار یا یک ساعت مچی یک ترس جاری برای تمامی شهروندان است و این که توسط فردی از خودرو، پیاده و مورد حمله و دستبرد قرار گیرد. همچنین امریکا کشوری است که در آن نوجوانان خشمگین و ناراضی با خود تفنگشان را به مدرسه برده و دیگران را به قتل می رسانند، و نیز امریکا مکانی است که کشتار جمعی در آن برای انسان های افسرده، ناراضی و برآشفته امری عادی و پیش افتاده محسوب می شود. خشونت ذاتا به عنوان جزء جدایی ناپذیر از فضای سیاسی امریکا تبدیل شده است. زمانی که امریکا ملتی متکثر و متشکل از دو فرهنگ لیبرال و محافظه کار شد، برقراری ارتباط از طریق مباحثه سیاسی عملا غیر ممکن شد زیرا اختلافات در یک فضای محدود جمهوری خواهی و دمکراتیک اتفاق می افتد و بر این اساس امریکا کشوری می شود که سیاست بمباران خوشه ای از آن استحصال می شود. همچنین بسیاری از افرادی که شدیدا از حق حیات جنین های متولد نشده دفاع می کنند می توانند به بمباران و تخریب کلینیکی که عمل سقط جنین در آن صورت می گرفت یا به قتل پزشکی که عمل سقط جنین را انجام می دهد، حکم دهند. برای لایهام این شاخصی است که ابعاد واقعی مسئله  و مشکل جاری امریکا را به تصویر می کشد. منافع همگانی مشترک به معنای تقسیم جهان بر اساس تفکر ما و کناره گیری از دیگران به شکلی وسیع و گسترده است. ما نیازی به دیدن و صحبت کردن با کسی که با ما موافق و همگام نیست نداریم و هر کس که به ما نزدیک است می توان آن را خطرناک و هرکسی که از ما دور است آن را خوشبخت و خوب بنامیم. اگر امریکا کشوری است که امکان بحث، گفتگو، مذاکره، توافق یا کشمکش و سروکله زدن بر سر مسائل مختلف با مردم آن وجود ندارد پس چگونه می تواند این امید وجود داشته باشد که آنان بتوانند گوش شنوا و ذهنی باز را برای مردم  دنیا فراهم آورند. این مسئله بسیاری از مردم اروپا در باره امریکاییان است. این عاملی است که بسیاری از مردم اروپا خصوصا کسانی را که تفکرات و گرایش های چپ دارند به استفاده از الفاظ تند و زننده در باره امریکاییان وادار می کند.

گردن کلفتی آمریکا در برابر سایر ملت ها

رفتار ایالات متحده در برابر دیگر ملت ها مانند یک نوجوان گردن کلفت است که بیش از حد رشد کرده و دائماً در برابر پذیرش این محدودیت ها ابراز خشم و انزجار می کند و درک نمی کند که رفتارش ممکن است چه عواقبی برای زندگی دیگران داشته باشد. اگر سیاست های اقتصادی یک کشور را قبول نداشته باشد با استفاده از WTO و IMF آن را خرد می کند. اگر این کارش نتیجه نداد، دست به اعمال تحریم می زند یا به راحتی اقداماتی را به منظور براندازی رهبرانشان مانند (ایران، شیلی، گوآتمالا) ترتیب می دهد. کشورهای اقتدارگرایی که رهبران ستمگر و بی رحمی دارند که حقوق بشر را نقض می کنند، در صورتی که سیاست های اقتصادی درستی در پیش بگیرند دوست و متحد نامیده خواهندشد (عربستان، فلیپین، السالوادور). مشکل آن است که رفتار ایالات متحده و پافشاری بر آزادی برای تحقق منویاتش، تنها به این ختم نمی شود که محدودیت های جدی بر آزادی دیگران برای انتخاب شیوه زندگی مورد نظرشان اعمال کند، واقع مطلب آن است که از اساس حیاتشان را در معرض تهدید قرار می دهد. در واقع، جای تعجب نیست که ایالات متحده در برابر جهان غیراروپایی یعنی فقیرترین، ضعیف ترین و بدبخت ترین ها اعلام جنگ کند.

خودسری دولت در جنگ افروزی

بسیج برای جنگ علیه عراق، ایالات متحده را به دو بخش تقسیم کرد و بزرگترین تظاهرات های ضدجنگ جهان را رقم زد و با همه اینها، آمریکا تصمیم خود را برای شروع جنگ تغییر نداد و اعلام کرد اگر لازم باشد به تنهایی اقدام خواهد کرد. این کشور به نصایح کشورهای هم پیمان خود گوش نداد در حالی که حکومت های این کشورها صادقانه خواست ملت های خود را بیان می کردند.

خواست آمریکا مبنی بر دنبال کردن جنگ، سوالات بی شماری را درباره چگونگی رابطه این کشور با دیگر کشورها به دنبال داشت. به نظر می رسید که افغانستان از دست طالبان خارج شده باشد اما هیچ آمار رسمی ای درباره تعداد کشته شدگان و زخمی های غیرنظامی برای رسیدن به این هدف امنیتی وجود نداشت. مردم افغانستان شاهد تداوم آشوب هایی شدند که قبل از طالبان وجود داشت. پس از آنها نیز دوره حاکمیت دموکراسی تحت سرپرستی ابرقدرت فرا نرسید بلکه صرفا فرماندهان نظامی بر کشور حاکم شدند. به جز کابل، بیشتر مناطق کشور همچنان فاقد امنیت لازم برای هرگونه تلاش معنادار برای بازسازی هستند و مشکلات زیادی برای کمک رسانی به مناطق روستایی وجود دارد.

در عراق پایان جنگ به سرعت اعلام شد اما تا زمان انتشار این کتاب، عراق هنوز رنگ صلح و امنیت را به خود ندیده است و در خلا قدرتی که ایجاد شده، آشوب و بی نظمی همچنان وجود دارد.  به نظر می رسد که برنامه های آمریکا برای بازسازی عراق بیشتر برای تامین منافع اقتصادی و استراتژیک آمریکا طراحی شده تا اینکه برای تامین حق عراقی ها در تعیین سرنوشت خود نوشته شده باشد. قراردادهای پیمانکاری که بدون برگزاری مناقصه با شرکت های بزرگ آمریکایی بسته شد –بسیاری از این شرکت ها پیوندهای بسیار نزدیکی با دولت بوش دارند- نشان داد که آمریکا نقش تعیین کننده ای در خصوصی سازی اقتصاد عراق دارد.

======================

۱۵۰مداخله نظامی در ۱۰۰سال گذشته

این خلاصه، تیتر بیش از ۱۵۰ مداخله نظامی آمریکا در کشورهای مختلف دنیا در طول یکصد سال گذشته را نشان می دهد.

کسانی که خودشان را به هر دلیلی قربانیان سیاست ها و قدرت آمریکا می دانند، کسانی هستند که نفرت واقعی را دارند و این مردم نه تنها شامل یک میلیارد نفر [مسلمانان] هستند بلکه شامل بیشتر مردم کره زمین می شود که ادعا دارند برنامه های تعدیل ساختاری صندوق بین المللی پول (و از این رو آمریکا) دلیل گرسنه خوابیدن هر شب آنها است یا تمام کسانی که در آسیا و آفریقا انگشت اتهام به سوی شرکت های چندملیتی آمریکایی برای غارت منابع طبیعی آنها از گونه های ژنتیک حیوانی تا داروهای سنتی مرسوم و جاافتاده دراز می کنند؛ و یا کسانی که درست و غلط خودشان را قربانیان دخالت های آمریکا در آمریکای لاتین می دانند. و همچنین فرانسویان که احساس می کنند فرهنگ آنها در معرض تهدید نیروی غیرقابل توقف جهانی شدن است که توسط آمریکا هدایت می شود؛ و ژاپنی ها و کره جنوبی ها که احساس می کنند وقت آن رسیده که به آمریکا «نه» بگویند. آشکارا مردمی که دلیلی برای نفرت از آمریکا دارند یا می توانند اینطور فرض شوند، گستره وسیعی را شامل می شوند. ما باید بسیاری از منابع نفرت را هم در جوامع غربی و هم جوامع غیرغربی پیدا کنیم.

آمریکا به طور متوالی هم از طریق نظامی و هم به طور مخفی، تقریبا در همه کشورهای آمریکای لاتین دخالت کرده است: بولیوی، برزیل، کوبا، دومینیکن، اکوادور، السالوادور، گواتمالا، هائیتی، هندوراس، جامائیکا، مکزیک، پاناما، پرو، سورینام و اروگوئه. در ظاهر این مداخلات برای دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بود اما تا حدی آنها همیشه منجر به تامین بازارهایی برای آمریکا می شدند. این مداخلات با حمایت و روی قدرت آوردن افرادی که بیش از همه دموکراسی، حقوق بشر و ازادی را زیر پا می گذاشتند  همراه بود. کسانی که بهای تامین منافع حیاتی آمریکا را می دادند افراد عادی و شهروندان بی گناه این کشورها بودند که کشته و مجروح و زندانی می شدند و در ساختارهای اقتصادی غیرلیبرال به ارث رسیده از استعمار اسپانیا باقی می ماندند که باعث تداوم فقر جانکاه و تمام نتایج ناشی از فقدان فرصت های برابر می شد.

بلافاصله پس از تراژدی ۱۱ سپتامبر، گراسمان فعال صلح طلب آمریکایی فهرستی از «یک قرن مداخلات نظامی آمریکا از ووندی تا افغانستان» را منتشر کرد که بر اساس گزارش های کنگره و کتابخانه مرکز تحقیقات کنگره بود. لیست نشان می دهد که آمریکا به طور متوسط در هر سال ۱۵/۱ مداخله داشته است. این رقم به ۲۹/۱ طی سال های جنگ سرد افزایش می یابد. پس از فروپاشی دیوار برلین مداخلات تقریبا به دو مداخله در هر سال افزایش یافت. پس هرچه ابرامپریالیسم امریکا گسترش می یابد مداخلاتش نیز برای حفظ منافعش افزایش می یابد.

داکوتای جنوبی، ۱۸۹۰

ارتش: ۳۰۰ هندی لاکوتایی در ووندنی قتل عام شدند

آرژانتین، ۱۸۹۰

ارتش: منافع بوینس آئیرس مورد حمایت قرار گرفت

شیلی، ۱۸۹۱

نیروی دریایی ارتش به شورشیان ناسیونالیست حمله برد

هائیتی، ۱۸۹۱

با دخالت ارتش، شورش کارگران سیاه پوست در جزیره ناواسا – مورد ادعای ایالات متحده- با شکست مواجه شد

آیداهو، ۱۸۹۲

ارتش اعتصاب معدنچیان معدن نقره را سرکوب کرد.

هاوایی، ۱۸۹۳

با دخالت نیروی دریایی ارتش، پادشاهی خودمختار سرنگون و ضمیمه شد

نیکاراگوئه، ۱۸۹۴

اشغال یک ماهه ی بلوفیلدز توسط ارتش

چین، ۱۹۸۴

نیروی دریایی ارتش: تفنگداران دریایی وارد جنگ چین- ژاپن شدند.

کره، ۱۸۹۴

ارتش: تفنگداران دریایی در طول جنگ در سئول نگه داشته شدند.

پاناما، ۱۸۹۵

نیروی دریایی ارتش:  تفنگداران دریایی در ایالت کلمبیا به خشکی آمدند.

نیکاراگوئه، ۱۸۹۶

تفنگداران دریایی ارتش در بندر کورینتو به خشکی نشستند

چین، ۱۹۰۰- ۱۸۹۸

ارتش: درگیری شورشیان بوکس باز با ارتش های خارجی

فیلیپین، ۱۹۱۰- ۱۸۹۸

نیروی دریایی ارتش: اشغال توسط اسپانیا، ۶۰۰ هزار فیلیپینی کشته شدند.

پورتوریکو، ۱۸۹۸

نیروی دریایی ارتش: اشغال توسط اسپانیا، اشغال همچنان ادامه دارد

گوام، ۱۸۹۸

نیروی دریایی ارتش: اشغال شده توسط اسپانیا، هنوز هم به عنوان پایگاه به کار برده میشود

مینه سوتا، ۱۸۹۸

ارتش: پیکارهای ارتش چیپوا در دریاچه لیچ

نیکاراگوئه، ۱۸۹۸

ارتش: تفنگداران دریایی در پایگاه سن خوان دل سور به خشکی نشستند

ساموا، ۱۸۹۹

ارتش: پیکارهای پیاپی برای رسیدن به تاج و تخت

نیکاراگوئه، ۱۸۹۹

ارتش: تفنگداران دریایی در پایگاه بلوفیلدز به خشکی نشستند.

آیداهو، ۱۹۰۱- ۱۸۹۹

ارتش: ارتش منطقه ی مین گذاری شده کوردالن را اشغال کرد

اوکلاهاما، ۱۹۰۱

ارتش: ارتش با شورشیان کریک برخورد نظامی میکند.

پاناما، ۱۹۰۱

نیروی دریایی ارتش: شکست از کلمبیا ۱۹۰۳، کانال زون ضمیمه شد

هندوراس، ۱۹۰۳

ارتش: مداخله نیروی دریایی در انقلاب

جمهوری دومنیکین، ۱۹۰۳- ۱۹۰۴

ارتش: توجه ایالات متحده به حفاظت از منافع خود در جریان انقلاب

کره، ۱۹۰۵- ۱۹۰۴

نیروها: نیروهای دریایی در جنگ روسیه_ ژاپن وارد شدند

کوبا، ۱۹۰۶- ۱۹۰۹

ارتش: نیروهای دریایی در انتخابات آزاد دخالت کردند.

نیکاراگوئه، ۱۹۰۷

ارتش: قیمومیت “دیپلماسی دلار” وضع شد.

هندوراس، ۱۹۰۷

ارتش: نیروهای دریایی به جنگ با نیکاراگوئه وارد شدند.

پاناما، ۱۹۰۸

ارتش: مداخله نیروهای دریایی در رقابت انتخاباتی

نیکاراگوئه، ۱۹۱۰

ارتش: نیروهای دریایی در بلوفیلدز و کورینتو به خشکی نشستند.

هندوراس، ۱۹۱۱

ارتش: محافظت ایالات متحده از منافع خود در جنگ داخلی

چین، ۱۹۱۱- ۱۹۴۱

نیروی دریایی ارتش: ادامه ی اشغال توسط مشعل های روشن

کوبا، ۱۹۱۲

ارتش: حفاظت از منافع ایالات در هاوانا

پاناما، ۱۹۱۲

ارتش: نیروهای دریایی در انتخابات گرمی که در جریان بود مداخله کردند

نیکاراگوئه، ۱۹۱۲- ۱۹۳۳

ارتش: بمبگذاری، ۲۰ سال اشغال، جنگ با چریک ها

مکزیک، ۱۹۱۳

نیروی دریایی: آمریکایی ها در طول انقلاب به بیرون رانده شدند.

جمهوری دومنیکن، ۱۹۱۴

نیروی دریایی: درگیری با شورشی ها در سرتاسر سانتو دومینگو

کلورادو،۱۹۱۴

ارتش: شکستن اعتصاب کارگران معدن توسط ارتش

مکزیک، ۱۹۱۴- ۱۹۱۸

نیروی دریایی ارتش: حملات پاپی علیه ناسیونالیست ها

هائیتی، ۱۹۱۴- ۱۹۳۴

ارتش: بمبگذاری، ۱۹ سال اشغال بعد از شورش ها

جمهوری دومنیکن، ۱۹۱۶- ۱۹۲۴

پیاده نظام نیروی دریایی آمریکا قیام مردم “دومنیکن” را که در دریای کارائیب واقع شده سرکوب کرده و پس از تصرف کامل این کشور در ابتدای می سال فوق به مدت ۸ سال این کشور را به اشغال خود در می‌آورند.

کوبا، ۱۹۱۷-۱۹۳۳

ارتش: اشغال نظامی، قیمومیت اقتصادی

جنگ جهانی اول، ۱۹۱۷-۱۹۱۸

نیروی دریایی ارتش: غرق شدن کشتی ها، جنگ با المان

روسیه، ۱۹۱۸-۲۲

نیروی دریایی ارتش: ۵ ناوگان برای مبارزه با بلشویک ها به زمین نشستند.

پاناما: ۱۹۱۸-۲۰

ارتش: آماده باش پلیس در طول ناآرامی های پس از انتخابات

یوگوسلاوی، ۱۹۱۹

ارتش: مداخله نیروی دریایی برای کمک به ایتالیا در مقابل صرب ها در دالماتی

هندوراس، ۱۹۱۹

ارتش: به خشکی نشستن نیروی دریایی در طول مبارزات انتخاباتی

گواتمالا، ۱۹۲۰

ارتش: دو هفته مداخله در برابر طرفداران اتحاد

ویرجینیای غربی، ۱۹۲۰-۲۱

ارتش: مداخله ارتش در برابر کارگران معدن

ترکیه، ۱۹۲۲

ارتش: درگیری با ملی گرایان در ازمیر

چین، ۱۹۲۲-۷

نیروی دریایی ارتش: استقرار نظامی در طول شورش ملی گراها

هندوراس، ۱۹۲۴-۵

نیروها: دوبار مداخله در طول کشاکش انتخاباتی

پاناما، ۱۹۲۵

ارتش: سرکوب اعتصاب عمومی توسط نیروی دریایی

چین، ۱۹۲۷-۳۴

ارتش: نیروهای دریایی در سراسر کشور مستقر شدند

السالوادور، ۱۹۳۲

نیروی دریایی: کشتی های جنگی در طول شورش فاریبوندو مارتی به این کشور ارسال شدند

جنگ جهانی دوم، ۱۹۳۹-۴۵

نیروی دریایی ارتش، سلاح هسته ای: مبارزه با آکسیز به مدت ۳ سال، اولین جنگ هسته ای

دیترویت، ۱۹۴۳

ارتش: ارتش شورش سیاهان را سرکوب کرد

دسامبر ۱۹۴۳

اوایل دسامبر این سال نیروی دریایی آلمان موفق به غرق کردن ناو آمریکایی  (S/S John Harvey) در دریا می‌شود و پس از غرق شدن این ناو آشکار می‌شود که جان هاروی حامل ۱۵۰ تن گاز خردل بوده که پس از غرق شدن کشتی و انتشار این گاز ۷۵ دریانورد کشته شده و ۴۵ تن از ماهی‌ها و موجودات آبزی محل غرق شدن کشتی از بین رفته و کشته شدند.

المان، می ۱۹۴۵

نیروی هوایی آمریکا شهر “درسدن” آلمان را با وجود پیش‌روی روس‌ها به آن و در حالی‌که هیچ هدف نظامی یا پایگاه نظامی در این شهر وجود نداشت، به شدت بمباران کردند. شدت این بمباران به حدی بود که در اثر آن ۱۵۰ هزار شهروند غیرنظامی آلمانی کشته و ۶۰ درصد شهر بطور کامل تخریب شد.

ژاپن، اگوست ۱۹۴۵

در ۶ اگوست ۱۹۴۵ “هری ترومن”، رئیس جمهور وقت آمریکا دستور بمباران اتمی شهر “هیروشیما”ی ژاپن را داد تا در اثر آن ۷۸٫۱۵۰ نفر در عرض چند دقیقه جان خود را از دست بدهند و این جدای از صد‌ها هزار شهروند هیروشیمایی بود که در اثر این بمب به انواع و اقسام عقب‌ماندگی‌ها دچار شدند.

ژاپن، اگوست ۱۹۴۵

در ۹ اگوست ۱۹۴۵ “هری ترومن” بار دیگر دستور بمباران اتمی را صادر کرد و این بار شهر “ناکازاکی” در ژاپن بود که قربانی بمب‌های اتمی آمریکا شد. در اثر بمباران اتمی شهر ناکازاکی ۷۳۸۸۴ نفر کشته و بیش از ۶۰ هزار نفر از ساکنان این شهر مجروح شدند و تمام موجودات زنده این شهر چه حیوانات و چه جانوران و چه گیاهان به طور کامل از بین رفته و نابود شدند.

عربستان، دسامبر ۱۹۴۵

در ۲۸ دسامبر ۱۹۴۵ “هری ترومن”، رئیس جمهور وقت آمریکا با تاسیس پایگاهی هوایی برای نظامیان آمریکایی در شهر “ظهران” عربستان سعودی موافقت کرد، این اولین حضور نظامی آمریکایی‌ها در شبه جزیره العرب یا عربستان سعودی به شمار می‌آید.

اتریش، سال ۱۹۴۶

در سال ۱۹۴۶ آمریکایی‌ها بر ۲۵۰ هزار تن گاز کشنده “تابون” در منطقه “جرجیان” اتریش دست یافتند که به جای معدوم کردن و از بین بردن این گاز آن را مخفیانه به آمریکا منتقل کردند.

ایران، ۱۹۴۶

تهدید هسته ای: به سربازان شوروی ابلاغ شد شمال ایران را ترک کنند.

یوگوسلاوی، ۱۹۴۶

نیروی دریایی: پاسخ شلیک به هواپیمای ایالات متحده

اوروگوئه، ۱۹۴۷

تهدید هسته ای: بمب افکن ها برای نمایش قدرتشان مستقر شدند

چین، ۱۹۴۸-۹

ارتش: تفنگداران آمریکایی پیش از پیروزی کمونیست ها چین را تخلیه کردند

آلمان، ۱۹۴۸

تهدید هسته ای: مخافظت بمب افکن های قدرتمند از خطوط حمل و نقل هوایی برلین

فیلیپین، ۱۹۴۸-۵۴

دستور عملیات: هدایت جنگ در برابر شورشیان هوک توسط سیا

یونان، سال ۱۹۴۹

در سال ۱۹۴۹ آمریکا با فتنه‌انگیزی در یونان جنگ داخلی این کشور را به راه انداختند که ۱۵۴ هزار نفر کشته، ۴۰ هزار نفر بازداشت و زندانی و ۶ هزار نفر به موجب احکام نظامی صادره توسط دادگاه نظامی یونان اعدام شدند.

“ماکویگ”، سفیر وقت آمریکا در آتن اعتراف کرد که تمام اقدامات تادیبی و تکنیکی اتخاذ شده و به اجرا گذاشته شده توسط حکومت نظامی یونان طی سال‌های ۱۹۴۹ – ۱۹۴۷ توسط نظارت مستقیم و برنامه‌‌ریزی دقیق کاخ سفید صورت گرفته بود.

سوریه، مارس ۱۹۴۹

در ۳ مارس ۱۹۴۹ آژانس اطلاعات و جاسوسی آمریکا (سیا) کوتایی نظامی را در سوریه و به فرماندهی “حسنی الزعیم” به اجرا می‌گذارد که برنامه این  انقلاب تماما و کاملا در سفارت آمریکا در دمشق ریخته شده بود.

در ۱۴ اگوست ۱۹۴۹ شماری از افسران سوریه به دستور سفارت آمریکا در دمشق و در حالی‌که توسط این سفارت هدایت می‌شدند، اقدام به محاصره خانه “حسنی الزعیم” کردند که خود کودتای آمریکا را رهبری کرده بود، و پس از اینکه الزعیم حاضر نشد به دستورات آنها تن دهد، او را به قتل رساندند.

کره شمالی، ژوئیه ۱۹۵۰

در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۰ آمریکا بر علیه کره شمالی و به سود کره جنوبی در این کشور دخالت نظامی نمود.

پورتوریکو، ۱۹۵۰

دستور عملیات: یورش به شورش استقلال طلب در پونس

کره، ۱۹۵۰-۳

نیروی دریایی ارتش، بمب گذاری، تهدید های هسته ای: به بن بست رسیدن جنگ ایالات متحده و کره جنوبی علیه کره شمالی و چین؛ تهدید به بمباران در ۱۹۵۰ و رویارویی با چین در ۱۹۵۳، پایگاه ها همچنان برقرار هستند.

کوبا، مارس ۱۹۵۲

در ۱۰ مارس ۱۹۵۲ آمریکا اقدام به حمایت از ژنرال “باتیستا” کرده و او را به کودتا در کوبا تشویق کردند و پس از اینکه باتیستا قدرت را در کشور به دست گرفت، دیکتاتوری وابسته به آمریکای خود را در این کشور به اجرا گذاشت.

ایران، اگوست ۱۹۵۳

در ۱۹ اگوست ۱۹۵۳ سازمان سیا کودتایی را علیه دولت “مصدق” به راه می‌اندازد که به کودتای ۲۵ مرداد در ایران معروف است. طراح و برنامه‌ریز این کودتای آمریکایی کسی نبود جز “کیم روزولت”، نوه “تئودور روزولت” که طی سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۹ میلادی ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت.

ویتنام، ۱۹۵۴

تهدید هسته ای: بمب در اختیار فرانسه قرار گرفت تا در مقابل محاصره آن ها به کار ببرد.

گواتمالا، ۱۹۵۴

دستور عملیات، بمب گذاری، تهدید هسته ای: بعد از آنکه حکومت جدید زمین های متعلق به شرکت آمریکایی را ملی اعلام کرد، سیا اقدام به هدایت حمله مخالفان در تبعدید کرد؛ بمب افکن ها در نیکاراگوئه مستقر شدند./ در ۲۷ ژوئن ۱۹۵۴ پس از اینکه جنگنده بمب افکن‌های نیروی هوایی آمریکا اقدام به بمباران پایتخت گواتمالا و مناطق اطراف آن به واسطه جنکنده‌های “ب – ۲۶” می‌کنند،‌ کودتایی نظامی را در این کشور انجام می‌دهند.

مصر، ۱۹۵۶

تهدید هسته ای، ارتش: به شوروی گفته شد از بحران سوئز کناره گیری کند، تفنگداران دریایی خارجی ها را از منطقه خارج کردند.

لبنان، جولای ۱۹۵۸

در ۱۵ جولای ۱۹۵۸ لبنان عملا به واسطه ناوگان ششم نیروی دریایی آمریکا به اشغال نظامی این کشور در می‌آید تا کاخ سفید رسما حمایت خود از “کمیل شمعون” را به دنبال انقلاب عراق که روز پیش از آن در این کشور (عراق) روی داده بود، اعلام کند.

عراق، ۱۹۵۸

تهدید هسته ای: هشدار به عراق در مورد تجاوز به کویت

چین، ۱۹۵۸

تهدید هسته ای: به چین اعلام شد به جزایر تایوان تعرض نکند.

پاناما، ۱۹۵۸

ارتش: مواجهه با برافراشته شدن پرچم تظاهرات

کوبا، آوریل ۱۹۶۱

در ۱۶ آوریل ۱۹۶۱ آمریکا تلاش می‌کند،‌ کوبا را به واسطه تبعیدیان کوبایی و با حمایت و پشتیبانی جنگنده‌های آمریکایی و حمایت مستقیم از این شورشیان اشغال کند. این عملیات به “جنگ خلیج خوک‌ها” معروف شد و با ناکامی فضاحت‌بار آمریکا و همدستانش به پایان رسید.

ویتنام، نوامبر ۱۹۶۱

در یکم نوامبر ۱۹۶۳ سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا “نگو دین دیم”، نخست‌وزیر وقت ویتنام که مزدور این آمریکا به شمار می‌آمد، را به قتل رساند.

آلمان، ۱۹۶۱

تهدید هسته ای: هشدار در طول بحران دیوار برلین

کوبا، ۱۹۶۲

تهدید هسته ای: محاصره دریایی در زمان بحران موشکی؛ نزدیکی جنگ با اتحاد جماهیر شوروی

لائوس، سال ۱۹۶۴

در سال ۱۹۶۴ آمریکا به واسطه اقدامات خصمانه مسلحانه اقداماتی را بر علیه کشور “لائوس” به اجرا گذاشت تا از حکومت هم‌پیمان و طرفدار خود حمایت و پشتیبانی کند، در این مجموعه اقدامات تجاوزکارانه ۵۰ هزار نظامی و افسر ارتش آمریکا و ۱۵۰۰ جنگنده و ۴۰ ناو آمریکایی مشارکت داشتند و مهم‌تر از آن آمریکا در این تجاوزات خود به شکلی گسترده از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد.

ویتنام: جولای ۱۹۶۴

در ۳۰ جولای ۱۹۶۴ سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا عملیاتی را در خلیج “تونکین” در ویتنام به اجرا گذاشت. این عملیات بخشی از طرح و برنامه “ای ۳۴” بود تا زمینه‌ساز و توجیه‌گر دخالت آمریکا در ویتنام باشد.

در چارچوب این طرح آمریکا ۶۴ حمله و بمباران هوایی بر ۶ پایگاه نیروی دریایی ویتنام که محل نگهداری قایق‌های اژدر ارتش ویتنام به شمار می‌آمد و همچنین انبارهای نگهداری و ذخیره سوخت را به اجرا گذاشت و در راستای آن کنگره آمریکا این اختیار را به “جانسون”، رئیس جمهور وقت این کشور داد تا در صورت نیاز از نظامیان آمریکایی مستقر در جنوب شرقی آسیا علیه ویتنام استفاده کند و این موجب آغاز جنگ هوایی و زمینی و دریایی آمریکا علیه ویتنام شد.

آوریل ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶

در ۲۸ آوریل ۱۹۶۵ آمریکا بار دیگر و به دنبال قیام مردم دومنیکن، در این کشور دخالت نظامی نمود.

می ۱۹۶۵

در یکم می ۱۹۶۵ ناوها و جنگنده‌های آمریکا ۱۷۰۰ نظامی پیاده نظام ناوگان نیروی دریایی و ۲۵۰۰ نظامی ارتش آمریکا را به کشور دومنیکن منتقل کردند.

اندونزی، ۱۹۶۵

دستور عملیات: صدها ها کشته در کودتای ارتش به کمک سازمان سیا/ در این سال سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا کودتایی نظامی به رهبری “سوهارتو” علیه “سوکارنو”، رئیس جمهور وقت اندونزی تدارک دیده و به اجرا می گذارد؛ سوکارنو اندونزی را ابتدا از چنگ ژاپنی‌ها و سپس هلندی‌ها رهانیده و آزاد کرده بود و به دنبال اجرای این کودتای بیش از یک میلیون شهروند اندونزیایی قربانی شدند.

می ۱۹۶۵

در ۴ می ۱۹۶۵ “جانسون”، رئیس جمهور آمریکا دستور اعزام ۱۴ هزار نظامی آمریکایی برای اشغال جزیره “سان دو منجو” را بدون دلیل واضح و روشن صادر کرد.

آوریل ۱۹۶۶

در ۱۲ آوریل سال ۱۹۶۶ امریکا با وجودی که ژنرال “دوگل”، رئیس جمهور وقت فرانسه تاریخ یکم آوریل ۱۹۶۷ را به عنوان موعد نهایی مقرر شده برای خروج نظامیان آمریکایی از فرانسه اعلام کرده بود، آن را نپذیرفت و مدت حضور نظامیان آمریکایی در فرانسه را که ۲۶ هزار نفر را شامل می‌شدند، تمدید کرد.

ویتنام، دسامبر ۱۹۶۶

در ۲۴ دسامبر ۱۹۶۶ نظامیان آمریکایی ۱۲۵ هزار شهروند غیرنظامی ویتنامی را قتل عام می‌کنند؛ با اینکه پیش از این ارتش آمریکا اعلام کرده بود، به مناسبت سال نو میلادی به مدت ۴۸ ساعت جنگ در ویتنام را متوقف می‌کند.

گواتمالا، ۱۹۶۶

دستور عملیات: مقابله با کلاه سبزها با شورشیان

دیترویت، ۱۹۶۷

ارتش: مبارزه ارتش با سیاهان، ۴۳ کشته

ویتنام،سال ۱۹۶۹

در سال ۱۹۶۹ “کالبی”، نماینده وقت سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا در ویتنام شخصا و به دست خود و در راستای اجرای برنامه “وینیکس” یا “حذف فیزیکی” ماهیانه ۱۸۰۰ شهروند ویتنامی را در ویتنام جنوبی به قتل رساند تا مجموع افراد قتل عام شده به دست او به ۴۰ هزار نفر که تماما غیرنظامی بودند، برسند.

کامبوج، آوریل ۱۹۷۰- ۷۵

در ۲۰ آوریل ۱۹۷۰ حدود ۳۲ هزار نظامی ارتش آمریکا با حمایت و پشتیبانی ۵۰۰ جنگنده نیروی هوایی و ۴۰ ناو جنگی وابسته به یگان هفتم نیروی دریایی آمریکا کشور کامبوج را اشغال کردند. یک دهه بمباران و قحطی و هرج و مرج سیاسی بیش از دو میلیون کشته بر جای گذاشت.

عمان، ۱۹۷۰

دستور عملیات: ایالات متحده تهاجم نیروی دریایی ایران را هدایت می کند.

لائوس، ۱۹۷۱-۳

دستور عملیات، بمبگذاری: ایالات متحده تهاجم ویتنام جنوبی را هدایت می کند؛ بمباران سراسری حومه

داکوتای جنوبی، ۱۹۷۳

دستور عملیات: فرمان ارتش ووندد نی به محاصره لاکوتا

خاورمیانه، ۱۹۷۳

تهدید هسته ای: هشدار گسترده جهانی در طول جنگ جهانی

شیلی، سپتامبر ۱۹۷۳

در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا کودتایی علیه “سالوادور آلنده”، رئیس جمهور وقت شیلی به اجرا می‌گذارد که در نتیجه آن نه تنها آلنده کشته می‌شود که این کودتا اعدام ۳۰ هزار نفر و بازداشت و زندانی شدن ۱۰۰ هزار نفر را در شیلی به دنبال دارد.

سپتامبر ۱۹۷۴

در ۸ سپتامبر ۱۹۷۴ “ویلیام کولب”، مدیر وقت سازمان اطلاعات و جاسوسی امریکا – سیا از نقش اساسی این سازمان جاسوسی جهت از پیش‌رو برداشتن سالوادور آلنده، رئیس جمهور وقت شیلی پرده برداشت و یادآوری کرد که دولت نیکسون طی سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ بیش از ۸ میلیون دلار را به فعالیت‌های سازمان سیا در شیلی اختصاص داده بود تا موانعی برسر راه دولت آلنده و فعالیتش در این کشور ایجاد کند.

خلیج فارس، سال ۱۹۷۵

اواسط سال ۱۹۷۵ کنگره امریکا نقشه اشغال چاه‌های نفت منطقه خلیج فارس را طراحی می‌کند که در آن بر ۴ نکته تاکید شده بود:

الف- تصرف تاسیسات نفتی.

ب- حمایت و پشتیبانی چند هفته‌ای یا چند ماهه یا چند ساله از این تاسیسات.

ج- ترمیم و تعمیر فوری تاسیسات و تجهیزات آسیب دیده.

د- راه‌اندازی تمام تاسیسات نفتی بدون کمک و حمایت صاحبان اصلی و واقعی آنها.

کامبوج، ۱۹۷۵

ارتش، بمبگذاری: اسیر شدن ناو، ۲۸ کشته در سقوط بالگرد

آنگولا، ۱۹۷۶-۹۲

دستور عملیات: کمک سازمان سیا به حمایت از شورشیان آفریقای جنوبی

کره جنوبی، اکتبر ۱۹۷۹

در اکتبر ۱۹۷۹ سازمان اطلاعات و جاسوسی امریکا – سیا “پاک جان وی”، رئیس جمهور وقت کره جنوبی را به قتل رساند.

خلیج فارس، دسامبر ۱۹۷۹

در ۵ دسامبر ۱۹۷۹ وزارت دفاع امریکا – پنتاگون اعلام کرد که ناو هواپیمابر “کیتی هوک” به همراه ۵ ناو جنگی دیگر آمریکایی برای حفاظت از خلیج فارس راهی این منطقه می‌شود؛ این درحالی است که پیش از این هم ناو هواپیما بر “میسوای” به همراه نیروی واکنش سریع در منطقه حضور داشتند. در مجموع بر روی عرشه دو ناو هواپیمابر کیتی هوک و میسوای ۱۳۳ جنگنده آمریکایی وجود داشت که توان رسیدن فوری به خلیج فارس را داشتند.

دریای عمان، دسامبر ۱۹۷۹

در ۱۲ دسامبر ۱۹۷۹ نیروی دریایی آمریکایی بزرگ‌ترین تجمع خود از زمان جنگ جهانی دوم تا سال فوق الذکر را در دریای عمان انجام می‌دهد و وزارت دفاع آمریکا در این‌باره تنها به بیان این خبر اکتفا کرد که بگوید یک کشتی تعمیر شده نیروی دریایی آمریکا به ناوگان آمریکا در دریای عمان ملحق شد.

خلیج فارس، مارس ۱۹۸۰

اواخر مارس ۱۹۸۰ تعداد ناوهای آمریکا در سواحل ایران به ۳۰ ناو افزایش یافت.

السالوادور، مارس ۱۹۸۰

در ۳۰ مارس ۱۹۸۰ سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا “مونسینور رومیرو”، رئیس اسقف‌های کشور السالوادور را در حال ادای سخنرانی مذهبی در کلیسا ترور کرد.

ایران، آوریل ۱۹۸۰

در ۲۵ آوریل ۱۹۸۰ مجموعه آمریکایی “دلتا” متشکل از نیروهای ویژه آمریکایی به بهانه آزادی گروگان‌های آمریکایی که در سفارت آمریکا در تهران بازداشت شده بودند، به خاک ایران تجاوز کردند.

این تجاوز اگرچه تحت عنوان آزادی گروگان‌ها صورت گرفت اما بسیاری از اسناد به دست آمده تاکید می‌کنند که این عملیات به منظور اجرای انقلاب دوم در ایران انجام شد، این انقلاب می‌بایست به واسطه مزدوران آمریکایی از پیش گسیل شده به ایران از جمله یاران و هواداران شاه ایران به اجرا گذاشته شود که طی انقلاب اسلامی از کشور گریخته بودند، اما با ناکامی و شکست تلخ برای آمریکایی‌ها به پایان رسید.

ایران، آوریل ۱۹۸۰

در ۲۸۷ آوریل ۱۹۸۰ “جودی پاول”، سخنگوی وقت کاخ سفید اعلام کرد که جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا در حال بررسی امکان انجام عملیات نظامی دیگر در شهرهای ایران برای نجات گروگان های آمریکایی است.

لیبی، می ۱۹۸۱

در می ۱۹۸۱ جنگنده‌های ناوگان ششم نیروی دریایی آمریکا در خلیج “سرت” در لیبی به دو هواپیمای اسکورت و نگهبان لیبیایی حمله و آنها را سرنگون کردند.

جزایر سیسیل، نوامبر ۱۹۸۱

در ۲۶ نوامبر ۱۹۸۱ سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا با مشارکت سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا (DONC) آفریقای جنوبی که توسط سیا حمایت مالی می‌شود، مزدوران خود را در قالب تیم راگبی راهی جزایر سیشیل می‌‌کند و این تیم در آنجا ماموریت داشت دست به کودتای نظامی بزند.

السالوادور، دسامبر ۱۹۸۱

در دسامبر ۱۹۸۱ گردان جنایت پیشه “آتلاکاتل” که با سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا – سیا در ارتباط بود، اقدام به قتل عام شهروندان السالوادری به شیوه تجاوز به قربانیان و به آتش کشیدن آنها می‌‌کند.

چاد، ژوئن ۱۹۸۲

در ۷ ژوئن ۱۹۸۲ دولت آمریکا موفق می‌شود، دست نشانده خود “حسین حبری” را پس از هزینه کردن بیش از ۱۰ میلیارد دلار و دست زدن به قتل‌عام‌ها و کشتارهای گسترده در چاد به قدرت برساند.

لبنان، ژوئن ۱۹۸۲

در ۸ ژوئن ۱۹۸۲ بخشی از ناوگان ششم نیروی دریایی آمریکا به ۵۰ کیلومتری سواحل لبنان نزدیک شد تا از نیروهای اشغالگر صهیونیستی حمایت و پشتیبانی کند که روز ۵ ژوئن به لبنان حمله کرده بودند.

لیبی، سال ۱۹۸۲ – ۱۹۸۳

هنگام آموزش و تمرین نیروهای واکنش سریع در سال ۱۹۸۲ و ۱۹۸۳ جنگنده‌ بمب‌افکن‌های ب – ۵۲ نیروی هوایی آمریکا اقدام به بمباران بی‌دلیل مناطق مرزی لیبی کردند.

گرانادا، اکتبر ۱۹۸۳

در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۳ نظامیان آمریکایی به کشور “گرانادا” حمله کردند که کوچکترین کشور جهان به شمار می‌آید. نظامیان آمریکایی با وحشی‌گری تمام به این کشور کوچک حمله و ساکنان آن را که به دفاع از کشورشان برخاسته بودند، قتل عام کردند. دستاویز آمریکا برای این حمله و این همه قتل و کشتار در معرض خظر قرار گرفتن دانشجویان آمریکایی مقیم این کشور بود.

 نیکاراگوئه، ۱۹۸۱-۹۰

دستور عملیات، نیروی دریایی: سیا تهاجم مخالفان در تبعید را هدایت می کند، کار گذاشتن مین علیه انقلابیون/ در ۲۸ ژوئن ۱۹۸۵ مجلس نمایندگان آمریکا قانونی تصویب کرد که به موجب آن “رونالد ریگان”، رئیس جمهور وقت آمریکا اجازه دخالت نظامی در نیکاراگوا را به دست می‌آورد.

لبنان، ۱۹۸۲-۴

نیروی دریایی، بمب گذاری، ارتش: نیروی دریایی سازمان آزادی بخش فلسطین را اخراج و نیروهای فالانژ را باز می گرداند، نیروی دریایی مواضع مسلمانان و سوریان را بمباران می کند.

هندوراس: ۱۹۸۳-۹

ارتش: مانورها به ساخت پایگاه های کنار مرز کمک کردند

گرنادا: ۱۹۸۳-۴

ارتش، بمب گذاری: چهار سال تهاجم بعد از انقلاب

ایران، ۱۹۸۴

شلیک به دو جت ایرانی در خلیج فارس

بولیوی، ۱۹۸۶

مساعدت ارتش به حملات در منطقه کوکائین

لیبی، مارس ۱۹۸۶

در ۲۱ مارس ۱۹۸۶ آمریکا پنجمین دور از مانورهای نظامی تحریک‌آمیز خود مقابل سواحل لیبی را برگزار و اعلام کرد که طی برگزاری مانور یک گشتی لیبیایی را غرق و پایگاه شلیک موشک سام ۵ لیبی در نزدیکی شهر سرت را بمباران کرده و دو کشتی لیبیایی را هدف قرار داده است.

ایران، ۱۹۸۷-۸

نیروی دریایی: مداخله ایالات متحده به نفع عراق در جنگ با ایران

پاناما، مارس ۱۹۸۸

در ۱۵ مارس ۱۹۸۸ آمریکا یگانی از نیروی دریایی خود را برای حمایت از نهادها و موسسات آمریکایی و بیش از ۵۰ هزار آمریکایی مقیم پاناما راهی این کشور کرد.

هندوراس، مارس ۱۹۸۸

در ۱۷ مارس ۱۹۸۸ آمریکا چهار یگان نظامی خود را که متشکل از ۳۲۰۰ نظامی آمریکایی بود، راهی هندوراس کرد. این اقدام آمریکا تنها چند ساعت پس از اعلام خبر حمله نیکاراگوا به هندوراس جامه عمل به خود پوشید.

ایران، آوریل ۱۹۸۸

در ۱۸ آوریل ۱۹۸۸ ناوهای جنگی آمریکا دو سکوی نفتی ایران در جنوب خلیج فارس را هدف قرار داده و ۳ ناو جنگی را غرق و به دو ناوچه هم خساراتی وارد کردند.

ایران، جولای ۱۹۸۸

در ۳ جولای ۱۹۸۸ یکی از ناوهای ناوگان نیروی دریایی مستقر در خلیج فارس یک فروند هواپیمای مسافربری ایرانی را هدف قرار داده و موجب کشته شدن هر ۲۹۸ مسافر این هواپیما شد.

لیبی، ۱۹۸۹

جت های نیروی دریایی دو جت لیبیایی را سرنگون کردند

فیلیپین، ۱۹۸۹

جت ها: پوشش هوایی به سود حکومت در برابر کودتا

پاناما، ۱۹۸۹-۱۹۹۰

در ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۹ نظامیان آمریکایی کشور پاناما را به دستور “جرج بوش”، رئیس جمهور وقت آمریکا به اشغال خود در آوردند تا ژنرال “مانوئل نوریگا”، رهبر وقت پاناما را بازداشت و در آمریکا محاکمه کنند.در این اشغال، بیش از دو هزار نفر کشته شدند.

عراق و عربستان، ژانویه تا فوریه ۱۹۹۱

از ۱۷ ژانویه تا ۲۸ فوریه ۱۹۹۱ نظامیان آمریکایی ضمن حمله نظامی به عراق و اشغال این کشور بیش از ۸٫۴۳۷ واحد مسکونی و ۱۵۷ پل و خط آهن و ۱۳۰ ایستگاه اصلی و فرعی تولید برق و ۲۴۹ مهد کودک و ۱۳۹ مرکز رفاه اجتماعی و ۱۰۰ بیمارستان و مرکز بهداشتی و ۱۷۰۸ مدرسه ابتدایی را نابود کرده و از بین بردند/ استقرار ۵۴۰ هزار سرباز در عمان، قطر، بحرین، امارات، اسرائیل

عراق، سال ۱۹۹۱

در سال ۱۹۹۱ جنگنده‌های آمریکا اقدام به بمباران پناهگاه “العامریه” در بغداد پایتخت عرق می‌کنند که در اثر آن ده‌ها کودک و زن و افراد سالمند به قتل می‌رسند.

سومالی، ۱۹۹۲-۹۴

ارتش:نیروهای سازمان ملل در طول جنگ داخلی به رهبری ایالات متحده سومالی را اشغال کردند. حملات علیه یک جناح موگادیشو

عراق، فوریه ۱۹۹۳

در ۱۷ فوریه ۱۹۹۳ روزنامه آمریکایی “نیویرک تایمز” پرده از بکاربردن بمب‌های حاوی اورانیوم علیه ملت عراق توسط جنگنده‌های آمریکایی برمی‌دارد و تاکید می‌کند که در اثر استفاده از این بمب‌ها بسیاری از کودکان عراق کشته شدند.

این روزنامه در ادامه نوشت کودکان عراقی به دلیل قرار داشتن در سن رشد و تاثیرپذیرتر بودن نسبت به دیگر گروه‌های سنی بیشترین آسیب را از استفاده از این سلاح‌ها توسط نظامیان آمریکایی دیدند.

عراق، ژوئن ۱۹۹۳

در ۲۹ ژوئن ۱۹۹۳ آمریکا اقدام به موشک‌باران و بمباران هوایی عراق کرد.

هائیتی، ۱۹۹۴

ارتش: اعمال محاصره علیه حکومت نظامی؛ سه سال بعد از کودتا سربازان رئیس جمهور آریستید را دوباره به دفترش بازگرداندند.

کرواسی، ۱۹۹۵

قبل از تعرض کرواسی فرودگاه کراژینای صربستان مورد حمله قرار گرفت.

عراق، سپتامبر ۱۹۹۶

در ۳ سپتامبر ۱۹۹۶ نیروهای آمریکایی اقدام به موشک‌باران بغداد، پایتخت عراق با استفاده از موشک‌های “کروز” کردند.

کنگو، ۱۹۹۶-۹۷

ارتش: حضور نیروهای دریایی در اردوگاه های پناهندگان رواندان هوتو، در منطقه ای که انقلاب کنگو از آنجا شروع شد.

عراق، سپتامبر ۱۹۹۷

در ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۷ دولت عراق اعلام کرد، به دلیل کمبود کمک‌های پزشکی از زمان تحریم‌های اعمال شده علیه این کشور توسط آمریکا بیش از ۱٫۲ میلیون نفر در عراق جان خود را از دست دادند.

سودان، ۱۹۹۸

حمله به کارخانه پزشکی با این ادعا که در این کارخانه گاز عصبی «تروریستی» تولید می شود.

عراق، ۱۹۹۸

موشک ها: چهار روز حملات هوایی فشرده بعد از آنکه بازرسان ادعا کردند دولت عراق از ورود آنها ممانعت به عمل می آورد.

افغانستان، ۱۹۹۸

حمله به اردوگاه آموزشی سیا که توسط گروه های بنیادگرای اسلامی مورد استفاده قرار می گرفت.

عراق، نوامبر ۲۰۰۰

در دوم نوامبر سال ۲۰۰۰ گزارشی ارائه می‌شود که در آن فاش می‌کند که آمریکا در سال ۱۹۹۱ در بمباران عراق از بمب‌هایی حاوی اورانیوم غنی شده استفاده کرده است که موجب آلوده شدن محیط زیست این کشور به اورانیوم شده است.

یوگوسلاوی، ۱۹۹۹

حمله سنگین هوایی ناتو بعد از نپذیرفتن عقب نشینی صرب ها از کوزوو

مقدونیه، ۲۰۰۱

ارتش: سربازان ناتو شورشیان آلبانیایی را منتقل و خلع سلاح کردند

افغانستان، ۲۰۰۱

بسیج گسترده به رهبری ایالات متحده برای حمله به طالبان و دستگیری بن لادن

عراق، ۲۰۰۳

حمله گسترده به رهبری ایالات متحده برای سرنگونی صدام

درباره نویسنده

وبگاه فراروي شما، آینه‌ایست براي انعكاس ديدگاه‌ها، دغدغه‌ها و تحليل‌هاي اینجانب. امید که بتواند فرصت مغتنمی را براي طرح مساله، تضارب آراء و بهره برداري از مباحث عالمانه و كارشناسانه فراهم آورد.